سام عليك ... وااااااااااااااااااااااااي بروبكس دلم واسه همتون يه كوچولو شده !!! مي دونين چند وخته نديدمتون ؟؟؟ چه كارا مي كنين جيگرا ؟؟؟ مي دونم اين مدت خواب به چشاتون نيومده (آخه تحمل دوري من و آيدا كم دردي نيس كه!!!!!)
خب ديگه بريم سر آپ ، ببينيم تو هفته اي كه گذشت ، چه بر من گذشت ...
مقدمه
اين هفته ، مدرسه كلا رو هوا بود ، چون بابا بزرگ حقي جون (ناظممون) مرده بود ، حق شناسم كه از خدا خواسته ، به اون بهونه يه هفته مدرسه نيومد ... ممد (اون يكي ناظممون) هم كه اصن كسي به حساب نميارتش ... اصن به جاي اين كه بچه ها ازش بترسن ، اون از بچه ها مي ترسه ، زنگا كه مي خوره ، زير دست و پاي بچه ها له ميشه !!!! اما خودمونيا ... تو اين يه هفته ، سوت حق شناسو داده بودن بهش ، نمي دونين چه صفاااااااااااااااايي مي كرد ... اما خب ، حسابي رو اعصابمون دوچرخه سواري كرد با اون سوته!!!!!!
![]()
![]()
![]()
شنبه
اول هفته هييييييييش وخت خشكل نيس (چون با دبير عربيمون ، موسوي) شروع ميشه ... ديگه مشكل ازين بزرگ تر مي خواي ؟؟؟؟!!! امتحان نيم ترم رياضي داشتيم ... من كه دست گلم درد ميكرد ، حال نداشتم جواب بدم ، سرمو گذاشتم رو ميزو ... وخت امتحان رو همون جوري گذروندم (به به من چقدر اهميت ميدم به درسام) ديگه چي؟؟؟ آهان ... دبير زبانمون به من گفته بود اگه يه بار ديگه بدون تكليف بيام سر كلاس ، ديگه منو نمي پذيره سر كلاسش ، چون من از اول سال هيييييييييييش وخت تكليف ننوشتم ، يني يه بار اوايل سال نوشتم مشق زبان رو ، اما فقط به خاطر يه تمرين ، بهم منفي داد ، منم گفتم فرزان نيسم اگه ديگه مشق زبان بنويسم (و همون كار رو هم كردم ) خلاصه بازم بدون مشق رفتم و بهم يه فرصت ديگه داد ، گفت واسه فردا كامل كنم دفترمو (آخه فرداشم زبان داشتيم) منم با خودم گفتم : نمي نويسم كه ثمين دفترمو برداشت ، گفت : واسم مي نويسه (دمش گرم) ![]()
![]()
![]()
يك شنبه
امتحان اجتماعي ... از هرچي اجتماعي و رهبر و رئيس جمهور و مقاماي مسخره تو اين مملك درپيت هست ، بدم مياد . ![]()
![]()
طبق معمول هيييييييييييييييچي نخوندم ( آخه منو چه به درس خوندن ؟؟؟)
بد نبود ، آسون بود ، البت وجود مراقبي چون ايرانمنش سهولت امتحان رو صد چندان ميكرد . چون مث بچه ي خوب ، ميره مي شينه پشت ميزش ، منم كه ته كلاسم ، بساط مساط تقلب ، خوشكل به راه بود !!!
بعد امتحان ، ايرانمنش (همون دبير زبانمون) صدام كرد كه مشقامو نشونش بدم ، دفترمو از ثمين گرفتم ، گذاشتم جلوش ... نگاه كرد ، گفت : تو كه دفترت هنوزم خاليه خاليه !!!
زنگ ادبيات ، سلماني جونم (دبير ادبياتمون) يه موضوع انشا داد كه سر كلاس بنويسيم : هرچه مي خواهد دل تنگت ، بگو ... آقا جاتون خالي ، نبودين ببينين چه انشاااااااااااااااايي نوشتم ، تا مي تونستم ، از دخترا بد گفتم ، حيف كه صدام نكرد انشاهه رو بخونم ... ![]()
دو شنبه
امتحان ديني ... اَه اَه ... سخت ترين امتحان !!! طبق معمول هيچي ... (ديگه فعل رو تكرار نمي كنم ) رفتيم ، آقا يه مراقب اسكلي واسمون گذاشته بودن كه نگو ... كتابه زير ميز وا بود ، فقط بديش اين بود كه واسه جواب هر سوال بايد كل كتابو زيرو رو مي كردم چون كلا هيچي از دينيمون بارم نيس !!!!!!!!!!
ديگه هيش كاري نكرديم اون روز ، چون هر دبيري ميومد ، مي خواست برگه ها رو صحيح كنه و ليستا رو بنويسه ، واسه همين ماها همين طوري الاف بوديم (منم كه از خدا خواسته ، هميشه دنبال فرصت ميگردم كه
بخوابم ...) بكسمون هميشه ازم مي پرسن چرا هر صبح كسر خواب دارم ؟ حتما يه دليلي داره (اما من بچه ي خوبيم ، شماها كه بهم اطمينان دارين كه ؟؟؟؟) ![]()
![]()
سه شنبه
امتحان تاريخ ... خيلي معمولي گذشت ، هيچي ندارم ازش بگم ... زنگ علوم ، دبيره داشت درس رو توضيح ميداد ، بحث سر رفتار هاي عجيب و غريب در دوران بلوغ بود... بيتا پريد ، پرسيد : مثلا بعضي از دخترا كه فك مي كنن پسرن و اينا ، دليلش چيه ؟؟؟ (منظورش من بودم )
باقريان (همين دبير علومه) هم جواب داد : خب ، اون علائم طبيعي نيس ، احتمالا اين افراد از نظر عقل هم يه مقدار دچار مشكل هستن !!!!! همه ي بچه ها برگشتن منو نيگا كردن و خنديدن ، خودمم خندم گرفت ، اما خب ، اينو كه خودمم مي دونستم كه از نظر عقلي سالم نيستم (ديوونم ديگه) ![]()
![]()
چهار شنبه
يه روز كااااااااااااااااااااااااااااملا بي معني ... امتحانا تموم شد ... نمي خواستم برم مدرسه ، آخه آيدا اينا مي خواستن برن اردو ... پس من با چه ذوقي بايد ميرفتم مدرسه آخه؟؟؟؟ اما مامانه نذاشت ...
اول صبح ، سر صف ثمين كه پشت سرم وايساده بود ، هي از پشت انگولكم كرد و با پاش زد به كفشم ... برگشتم گفتم : ثمين نذار يه كار كنم كه پشيمون شيا ... گفت : مثلا چيكار ؟؟؟ گفتم : مثلا بوووووووووووووووووق !!!!!! بعد شروع كرديم لگد زدن و اينا (با اين كارا خيلي حال مي كنيم) ![]()
![]()
كه ييهو اين يارو انتظاماته اومد مارو از صف بيرون كرد ، برد پيش ممد ، گفت : اين دوتا همش سر صف شيطنت مي كردن ... ممد نظامم كه ديد ما رفتيم پيشش و بايد اون رضايت مي داد كه بريم سر كلاس ، كلي خركيف شده بود ... يه ذره ناز كرد و بعدشم گفت : برين سر كلاس (مي دونستم هيچ غلطي نمي تونه
بكنه ، چون دوتايي قورتش مي داديم ) ![]()
اون روز اصن دبير سر كلاس نيومد ، الاف الاف بوديم ، آيدامم كه نبود ، حسابي دپرس بودم ، همه ي بچه ها بهم گفتن : زن ذليل ، اما اصن واسم اهميتي نداشت (فقط درمورد آيدام اينطوره) پس بازم از فرصت به دست اومده ، استفاده كردم و به اصحاب كهف پيوستم!!!!!!!!![]()
![]()
![]()
زنگ آخر ، فرستادنمون تو حياط ... نمي دونم سر چي ، همه ي بچه ها با بيتا لج شده بودن (همون بچه بازياي معمول) و از اون جا كه بيتا زن مدرسه ايمه ، همه ريختن سر من گفتن برم حال بيتا رو بگيرم چون داره همه رو اذيت مي كنه (منم كه اصن تو حال و هواي خودم نبودم ) داد زدم گفتم : خب چيكارش كنم؟ نكنه مي خواين برم بزنمش ؟؟ شبنم گفت : آره پس چي ؟؟؟؟؟؟ ريحانه گفت : اي زن ذليل ... نيوشا گفت : مث سيب زميني بي رگ مي موني ... آقا منم كه غيرتي ... قاطي كردم ، رفتم بيتا رو كشوندم تو خلوت ، 4 تا بهش گفتم و برگشتم.
ثمين گفت : حوصلش سر رفته ، مي خواد با يكي دعوا كنه ، منم داوطلب شدم ، گفتم ضعيفس ، سري كم مياره ، برم پوزشو بمالم به خاك و برگردم . آقا يكي زدم در گوشش و شروع كرديم ... دستاشو گرفته بودم ، مجبور شد گازم بگيره ، خودمو زدم به اون راه كه يني اصن دردم نگرفت ، حالا بماند كه جاش كبود شد و هنوزم هست ... آقا دوتاييمون داشتيم حال مي كرديم (آخه دعواي رفاقتي خيلي باحال ميشه) كه ييهو بچه ها رو از اردو آوردن ، منم بي خيال ثمين شدم و رفتم سراغ آيدام ...![]()
![]()
![]()
پنج شنبه
يه روز مسخره تر از روز قبل ... 4 تا بچه رو مي خواستن از طرف مدرسه ببرن جمكران ، به هواي اونا بقيه ي بچه ها هم نيومدن مدرسه ... اصن مدرسه رو هوا بود ... زنگ تفريح اول ... نمي دونم چي شد و آيدا چي گفت كه ييهو يكي زدم تو سرش ، آقا همون لحظه عين ... پشيمون شدم ، از خودم دفاع نكردم ، خواستم بگم بزنتم كه يه حرفي زد كه پشيمونم كرد . زنگ تفريح ، خيلي مسخره و در سكوت گذشت. رفتم سر كلاس ، حالم خيلي خراب بود ، همه ازم پرسيدن چم شده كه زنگ پيش سالم و سرحال بودم اما حالا ...
هيچي ديگه ، كلاسو پيچوندم رفتم تو حياط ، 10 ديقه اي اونجا بودم ، بعدم كه برگشتم ، تا آخر زنگ دپرس بودم . تو طول روز همش همينطوري به هواي شوخي با همه ي بچه ها بزن بزن داريم ، كه يه ذره هم بهشون فك نمي كنم اما آيدام ... مي فرقه ديگه. خلاصه زنگ تفريح دو كلمه اي با هم حرفيديم ، نمي دونم منو بخشيد يا نه ... هرچند كه حركت اونم زشت بود . روز قبلش بيتا يه كلمه به من گفت : خفه شو ، منم گفتم بعد از ظهر ميريم محضر ، طلاق ميدمت . حالا عين ... دست به شلوارم شده !!!! نه نه نه زشته ، زشته ، يه واژه ي مناسب تر ... آهان افتاده به دست و پام ، مي گه ببخشمش (اما من هنوزم نبخشيدمش)
اما سر آيدا ... ![]()
پ . ن : خلاصه كه هفته ي لوسي بود ، نسبت به قبلنا ، خنده توش خيلي كم بود ( حالا دليلش ... بماند)
![]()
![]()
![]()
