تبليغاتX
سرخوشيو عشقه

سرخوشيو عشقه

Ai.Fa

پ.ن.۱: ینی بازم میشه سرخوشیو عشق بود؟؟؟؟؟؟!

پ.ن..۲:بلاگفا به فاکم دادی!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/29ساعت 1:57 PM  توسط dA $arKh0sh!@  | 

بعد يه هفته كه لحظه شماري مي كردم واسه ديدنت ، بعد يه هفته كه خوابو خوراكمو كنار گذاشته بودم و فقط منتظر بودم دوباره تو چشات خيره شم و سرمو بذارم رو شونه هات ، بعد يه هفته انتظار ، درست روز موعود بهم گفتي ديگه نمي توني باهام باشي ... من خورد شدم اما فداي سرت ... احساس من اون لحظه وصف نشدني بود ، احساس من همين الان وصف نشدنيه ...

اما بازم خدا دمش گرم ... بهم يه آوانس داد و گفت : مي توني يه بار ديگه هم تو چشاش نگاه كني ...

چقدر بزرگ شده بودي ، واسه خودت خانومي شده بودي ... مث هميشه سرحال و بشاش جلوه مي كردي ( خب خداروشكر ) احساس كردم ، چشم تو چشم شديم ، اما تو منو نشناختي ... حقم داشتي ...

نفسام به شماره افتاده بود ... وقتي رد شدم ، گفتم برنمي گردم كه دوباره نگات كنم ... ترسيدم ازين كه وقتي ببينم تو هم برگشتي و از پشت سر نگام مي كني ، نتونم جلوي اشكامو بگيرم ...

چند ثانيه خيلي طولاني گذشت ... تصميم گرفتم ترس رو كنار بذارم ، به سرعت سرمو برگردوندم اما ...

جز سنگ فرش هاي داغ از گرماي آفتاب ، و شلوغي و ازدحام جمعيت به ظاهر زنده ، چيزي نديدم ... آري ، تو بي اعتنا از كنارم گذشتي . بر خودم لعنت فرستادم كه اي كاش هيچ وقت برنگشته بودم ... آن گونه ، لا اقل فكر مي كردم تو برگشته اي و مرا نگاه كرده اي ...

اين داستان واقعي بود ... ( همين امروز )

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 3:27 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

 

این مطلبو واسه دل خودم نوشتم.....نمیدونم چرا؟ ولی خودش اومد تو ذهنم.....هر کی نمیخاد میتونه الکی وختشو تلف نکنه.


روز سرديست....و من بي تو در كوچه هاي سرد و تاريك سرنوشت،تك و تنها،قدم زنان به سوي بي كسي ميروم...كجايي كه با چشم هاي عاشق و معصومت به چشم هايم خيره شوي و با تك تك نگاه هاي داغت دوست دارم رو فرياد كني؟؟ حالا من....مني كه از عمق وجودم گرماي با تو بودن رو حس كرده بودم،چطور ميتونم جاي خالي تو رو تو قلبم با يادت پر كنم؟؟
چطور ميتونم نگاه هاي عاشقت رو به دست فراموشي بدم و دستاي سردمو به دستاي غريبه بسپرم؟؟؟
  خوب ميدونم تو هم در اين روز پاييزي،بي من آوارگي در كوچه هاي سرد سرنوشت رو تجربه ميكني.......
ميرم....سال هاست كه در اين كوچه بي انتها راه ميرم......چقدر خوب به ياد دارم روزهايي كه من وتو دست در دست يكديگر در همين كوچه مي دويديم....بي خبر از همه جا....بدون هيچ غمي.....با كوله باري از سرخوشي!
اما نميدونستيم كه سر پيچ راهزن ها در كمين اند......كوله بار سرخوشي مون رو از ما گرفتند....گريه كردم....ندادند....التماس كردي....باز هم ندادند....گفتي من به هيچ كس التماس نميكنم....اما آن ها به سادگي ما خنديدند و رفتند......ميخواستي به دنبالشان بروي و هر جور شده سرخوشي رو پس بگيري....اما....من به راه افتادم.....با نگاهي از جنس غم پرسيدي:مي خواهي در اين تنهايي،تنهايم بذاري؟؟
مثل هميشه،تو باز هم به عشقم شك كرده بودي.....
با چشماي خيس گفتم:نه كي گفته؟؟!
گفتي:ميخوام كوله بار هامونو ازشون پس بگيرم...بيا
گفتم:نه....نرو....نميتوني....
اما تو بي توجه به التماس هاي من....رفتي.....
و من بي تو در كوچه هاي سرد و تاريك سرنوشت،تك و تنها،قدم زنان به سوي بي كسي ميروم .

پ.ن:هنوز برام همونی....همون نفس تو سینم....

با خودت فک نکن که من عین خیالمم نیس...من ظاهرم شاده....ولی تو دلم....تو نیستی که ببینی.......به خدا منم مث تو شکستم.........باور کن
 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 2:21 PM  توسط dA $arKh0sh!@  | 

Yes , I Know … I Know finish for U … But , I always Love U …

 

همه چی تموم شد .

فرزان مرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 10:30 AM  توسط FarZan $ArKh0sh 

سرخوش مرد تمام
+ نوشته شده در  شنبه 1387/04/15ساعت 6:8 PM  توسط dA $arKh0sh!@  | 

سام عليك ... مي دونم زوده واس اومدن من اما ... خودمم واقعا تعجب كردم ... اما ناقص نشدا !!!

مي دونم متوجه نشدين منظورمو ... خب ... خب من الان خيلي هيجان زدم ، نمي دونم چي بايد بگم و چطوري شروع كنم ...

خب اين آپ ، ادامه ي پست قبلي منه ، اين پست پاييني ، نه ، پايينيش ... گفته بودم : زحمات من و آيدام بالاخره نتيجه داد !!!!!!!!!

خب ... خب ... بچه ها من بابا شدممممممممممممممممممم !!!

يوهه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه و... يه پسر كپل مپلي !!! 

به باباش رفته !!!

همين ديشب بود ... خيلي نازه ، خيلي ماهه ... باورم نمي شد اينقدر زود ... هفت ماهه به دنيا اومده !!!

اما مكشلي نيس ، سالمه ، ناسلامتي مرده بابا !!!

من ديگه مشغله ي فكري و كاريم زياد شده ، وخت ندارم ازين بيشتر برايتم !!!

ديگه بايد آپو ول كنم برم پي سيسموني بچه !!! آخه مي دونين چيه ؟؟؟ ما هنوز سيسموني نخريده بوديم ، اصن توقع نداشتيم الان اين افتفاق بيافته !!!!!!

خب ديگه من برم ... راستي بچه ها ... ما هنوز سر اسمي ، با هم به توافق نرسيديم ، شماها نظرتون چيه ؟؟؟

آيدا گفته بود كه ازين اسماي سوسولي خوشش نمياد ، منم گفتم : خب ، اسمشو ميذاريم : قدرت !!!!!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

حالا وختي دارين كادو مي دين ، اگه نظري درباره ي اسمش داشتين ، بگين ... شايد به درد بخوره ...

يه لحظه صب كنين ... چيه خانوم ؟؟؟ صدام كردي ؟؟؟ ... باشه ، باشه ... اومدم ...

خب ، من ديگه بايد برم ، پسرم گريه مي كنه ، شيرخشك نداريم ... ميرم  بخرم ... فك نكنم وخت كنم خبر بدم اما ... خودتون اينقدر با معرفت هستين كه نگفته بياين ، مگه نه ؟؟؟

 

پ . ن .1 : آيدا جونم بهت تبريك مي گم كه مامان شدي !!!

 

پ . ن .2 : حميد  به تو هم تبريك مي گم كه دايي شدي !!!

 

پ . ن .3 : پسرمو عشخه !!!

 

پ . ن .4: سرخوشيو عشخه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 0:53 AM  توسط FarZan $ArKh0sh  |