تبليغاتX
سرخوشيو عشقه

سرخوشيو عشقه

Ai.Fa

بعله , اینم از آق فرزان که با همت فک و فامیل و در و همسایه و اخوی , هم شیره , اصغر آقا بقال , جمشید چاقوکش و اکبر قاجاقچی , بالاخره یه مودم گرفت و به نت بازگشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

خلاصه ه ه ه ه ه خستتون نکنم , میدونم روز و شب نداشتین بدون من . اما من تا دلتون بخواد , حال کردم بدون ........ !!!

بگذریم و نگذریم , ازینم باس بگذریم ... خلاصه آقایی که شما باشین , من بعد سه ماه اومدم اما حرفی ندارم !!!!!!!!!

خبری که ندارم , خبری که ندارین . . . حلتونم که پرسیدم , حالمم که ب÷رسین یا نپرسین , فرزان همیشه خوبه ... پس دیه برین دنبال زندگیتون ...

.

.

.

.

راستی

.

.

سرخوشیو عشخه ...  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/05/16ساعت 0:49 AM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

بروبكس ... جميعا سام عليك !

مي دونم بدون نوبت اومدم ، امروز فرده ، آيدام فرده . اما خب چيكار كنم ؟ يه ذره خيلي زيااااااااااد گشاده !!!

اشكال نداره ، اين آپو همين طوري دست گرمي گذاشتم ، زود باس جبران كنه ، همينطوري الكي كه نيس ...

خب بريم سراغ همين امروز زنگ دوم ، سر كلاس ادبيات :

زنگ تفريح اول با غزل شوخي شوخي كلاه تو كلاه شديم . كره خر قلقلك ميداد !!!! زهرام به طرفداري از من اومد سس گوجه ي ساندويچشو خالي كرد رو صورت غزل!!! غزلم دويد رفت حياط صورتشو بشوره ، منم پشت سرش رفتم . اومديم بالا ، درو به ضرب هل دادم ، پريديم تو كلاس ، دبير اومده بود.رامون نداد ، گفت دير اومدين برين از دفتر برگه بيارين . آقا مام رفتيم دفتر ناظمه گير داد ... ميرزائي ( من ) تو هر زنگ اسمت دفتره و دبيرا خيلي ازت شاكين و شنيدم بلبل زبوني مي كني و اينا ... تو باس تو دفتر انضباطي تعهد بدي . گفتم : نميدونستم انقد شاكي دارم ، ازين به بعد آدم ميشم . گفت : من هر دفه اومدم سر كلاس با نگاه بهت فهموندم شاكيم ازت ( اي رزت ) گفتم : خب من كه تو چشاي شما نيگا نمي كردم . چپ چپ نيگام كرد ... گفتم : بده سر به زيرم ؟؟؟؟؟؟ گفت : تو ازونايي كه با پنبه سر مي بري !!!!!!!!!

(يني چي بچه ها؟؟؟!!!!!!!) خلاصه دفتر انضباطيو باز كرد . من گفتم : قول ميدم آدم شم گفت : بنويس ... گفتم حرف من خودش سنده ، گفت : بنويس . خلاصه اون خوند و منم نوشتم : اينجانب ميرزائي كلاس 107 تعهد ميدهم كه تمام موارد انضباطي دبيرستان و هد زدن و متشنج نكردن جو كلاس و حاظر جوابي را بنمايم.

جمله رو داشتي ؟؟؟؟!!!!!!

سر درس يكي از بچه ها پرسيد : معنويات يني چي ؟ دبيره گفت : معنويات ... در واقع ..... در مقابل مادياته و ماديات هم ........... گفتم : در مقابل معنوياته !!!!!!!! زنه قاطي كرد . اون ور كلاسو نيگا ميكرد گفت : اين مسخره بازيا چيه ؟ گفتم : جواب سوالتونو دادم . گفت : نميخواد خانومم ، مگه من از شما سوال پرسيدم ؟ گفتم : يني نباس سر كلاس اكتيو باشيم ؟ گفت : نخير لازم نكرده . گفتم : من نميدونستم شما برعكس بقيه دبيرا عمل مي كنين . گفت : واقعا كه چقد بعضي از بچه ها وقيحن و كلاس رفت رو هوا ... ديگه اسمشو گذاشتيم وقيح !!!! جالبه ، با من مي حرفيد اما اصن تو صورتم نيگا نكرد!!!!

زنگ آخر زبان فارسي : اصن حس و حال اين دبيره رو نداشتم . يه روز مي بيني شاد و شنگول مياد سر كلاس ، يه روزم مث سگ پاسوخته!!! امروز تيريپ دومي رو پياده كرده بود .

هنوز درسو شوروع نكرده بود كه بحث مشكلات معلم بودن وسط كشيده شد . گفت : ما معلما هرچقدرم كه حالمون بد باشه ، بازم باس بيايم سر كلاس . من گفتم : ما دانش آموزا هم همين طوريم ( آخه يه روز ميخاستم مدرسه رو بپيچونم خودمو زدم به دل درد ، هركاري كردم ، نذاشت برم خونه ) گفت : شما ميتونين برين خونه ، گفتم : همون دفه خودتون نذاشتين ، گفت : اصن مهم نيس. گفتم : پس اگه حال شمام بد باشه ، اصن مهم نيس !!!!!! باز كلاس رفت رو هوا ، اما اين دفه بدتر شد . زنه گفت : برو پايين ديگه هم نيا سر كلاس من ... منم رفتم بيرون يه دستم واسش تكون دادم !

ديگه اوضاع خيت بود ، زنگ پيش تعهد داده بودم ، واس همين نرفتم دفتر . رفتم تو حياط ديدم كلاس 105 ورزش داشت دبيرم نداشتن تو حياط ول بودن ، منم رفتم پيش محدثه اينا و خلاصه خوش گذشت فخط زنه گفته نمره خرداد بهم نميده ( اصن به يه ورم )

ديگه خسته شدم ... همينارو رايتيدم كه يه وخت در وبو تخته نكنن ...

پ.ن.1: ... !!!

پ.ن.2: سرخوشيو عشخه ه ه ه ه ه ه ه !!!

پ.ن.۳: بای ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/30ساعت 3:10 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

ليديز اند جنتلمنز ... جميعا سام عليك !

تقريبا يه ساعت بيشتر به لحظه ي تحويل سال نمونده . سال نو تون مبارك . سر سفره يادتون نره مارم دعا كنين ... خدا رو چه ديدين ، شايد امسال آدم شديم !

پ.ن.1: ...

پ.ن.2: آيدا جون عيد تو هم مبارك !

پ.ن.3: سرخوشيو عشقه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ...
+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 2:33 PM  توسط FarZan $ArKh0sh 

آقا سام عليك...

چه طورين ؟؟ چه خبرا ؟؟؟ چي كارا مي كنين ؟!

آ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ ... نوزده روز هالي دي هم تموم شد ... من كه اصن از لحاظ روحي يه جورايي دو درم ، خيلي حيف شد ، آخه هيش زماني مث موقع امتحانا فاز نمي ده واس يكي مث من كه از هفت دولت آزادم و اتاقم بوي امتحان نميده ، موقع امتحانا از تابستونم فاز بالاتره !!! دست خودم نيستا ، ولي نمي دونم چرا اصن حس و حال خوندن ندارم ( به هيچ وجه من الوجوه ) به قول مامي من هنوز از حال و هواي تابستون در نيومدم !!!( چقد دير !!!) واقعنم همينطوره ، صبا با يه وضع خنده داري ميرم مدرسه كه نگو!!! مي بيني همه كاپشن و پالتو و شال و كلاه دارن ، من خيلي كه زحمت بكشم ، يه سوييشرت مي پوشم !!!!!!!!!! ( اونم تازه بعضي وختا) فخط يه روز چار تا قطره بارون اومد ، مامانه سيريش شد كه بايد كاپشن و شال بردارم ، منم زوري كاپشن پوشيدم و شالرو انداختم گردنم ، اومدم بيرون ، درآوردم گرفتم دستم!!!!!!!!!!!! آخه نمي دونين يكي از لذت بخش ترين كارهاي دنيا ، لج بازي درحد منچستره !!! آخ راستي گفتم منچستر ، ياد رونالدو افتادم ... من كه خيلي ي ي ي ي ي ي خركيف شدم كه بهترين بازيكن جهان معرفي شد  البت ... از اولم معلوم بود انتخاب ميشه ها ... گفتن كريستين روزي 8 تا ليوان شير مي خوره ، هركي اين تيريپو رو خودش پياده كنه ، از طرفداراي اونه ... منم كه ديووووووونه ، آقا شوروع كردم روز اول 8 تا ليوان يه ضرب رفتم بالا اصن انگاری مست كرده بودم اما طاقت آوردم ، روز بعد 6 تا رو رفتم بالا ، ديگه ديدم اوضاع خيته ، نتونستم ادامه بدم ... وضع افتضاحي بود تا يه هفته سيستمم رفته بود لاليگا !!!

ديگه شي بگم م م م م م ... آخه مدرسه هم نرفتيم كه حداقل يه ذره خاطره بتعريفم ... آهان ... سر امتحان فيزيك ، زهرا كارتشو سر كلاس جا گذاشت ، اومديم پايين ، مراقبه سرشو از پنجره آورد بيرون زهرا رو صدا كرد گفت بيا بالا كارتت جا مونده ... زهرا هم كه گشااااااااااااد ، گفت : خانوم بنداز پايين ميگيرمش ... زنه هم دست و پا چلفتي انداخت رو كولر !!!!!! دوتايي رفتيم بالا سر كلاس ، از پنجره آويزون شديم برش داريم ، حالا كلاس ساااااااااااااكت ، ما بلند بلند حرف ميزديم ، يه ذره اون ورتر ، نه نه بيا اين ور نه نه بر داشتي ؟ دستت رسيد ؟؟ آخرسر بچه هايي كه داشتن امتحان مي دادن صداشون دراومد ، انداختنمون بيرون !!!  

مام رفتيم از تو حياط هرچي پريديم از كولر آويزون شديم ، نتونستيم بريم بالاش آخر سرايدار مدرسه اومد گفت : چي شده ؟ چرا انقد درگيرين ؟! مام توضيح داديم ، اونم با يه عمليات پيچيده پريد دم پنجره و از اونجا پريد لبه ي كولر و كارترو برداشت !!!! از اون روز هروخت از جلوش رد ميشيم ، زهرا ميگه : آقاي عبدالمكي شما يه جنتلمن واقعي هستين !!!!!

ديگه ه ه ه ه ... امر خاصي نيس ...

پ.ن.1: ... !!!

پ.ن.2: آيدا تو كجايي پس ؟؟!!

پ.ن.3: ديشب ظرفاي شامو شستم !!!

پ.ن.4: پس از قرن ها ، بالاخره امريكن پاي 6 دستم اومد

پ.ن.5: بادي آف لايدز ، مزخرف ترين فيلمي بود كه تو عمرم ديدم

پ.ن.6: سرخوشيو عشخه ...

پ.ن.7: باي باي ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 12:44 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

برو بكس عزيز ، جميعا ساموليچ ...

خوفين ؟ خوشين ؟ سلامتين ؟ چه سوال بي خودي ... آخه كي از دوري ما خوش بوده كه حالا شماها خوش باشين ؟!

بروبكس ، پريروز تفلد يكي از رفيقامون بود ( الناز )

منم از طرف خودم و آيدا بهش تبريك ميگم !  ااااااااااااااااااااااا !!! من و آيدا چرا اينقده زياد شديم ؟؟؟؟؟!!!!!!! آهاااااااااااااااااااااااااان ... يادم رفت آيدا بچه هاشم آورده تمرين همخواني بده!

اينم بكس جنگولك تفلد الناز : هنگامه :      مريم :    نيلوفر : عاطفه :  اينم النازه وسط كادوها  و بالاخره خودم :  بقيه رو هم كه نميشناختم ... يه سري آدم علاف اصن نذاشتن بفهمم دارم تو تفلد چيكار ميكنم ... چون دو دقه در ميون بايد مي رفتم تو اتاق اين شلكي  الناز من نه دونستم كيكت چه شلكي بود ، نه فهميدم چيا كادو گرفتي ... !

 ...خب هركي تبريكيده ، كه دستش ندرده ... هركيم نتبريكيده ، به ... مباركش زحمت بده ، دو قدم راه بره : www.jennyfer.blogfa.com  تبريك بگه ! آفرين!

ديه بريم سراغ هاي اسكول ...

پريروز واس يه آزمايش فيزيك رفته بوديم آزمايشگاه ... بايد آب تو يه بشر رو داخ ميكرديم ... شعله ، صاف جلو چشاي من بود . دبيره كه اومد روشنش كنه ، بچه ها همه گفتن : اولين كسي كه منفجر ميشه ، فرزانه ! آقا زنه شعله رو روشن كرد ، رفت بشر رو بياره ، من فوت كردم خاموش شد !

زنه كه اومد ، گفتم : خانوم باد شعله رو خاموش كرد ! ( جالب اينجاس كه آزمايشگاهمون اصن پنجره نداره !!!!!) خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ ...

 انقد ناظمه به مخنعم  گيريد ، يه بارم كشيده شدم دفتر ، كه ديه اكثر اوقات هد ميزنم . دفه اولي كه هد زدم ، داشتم ميرفتم كلاس ، مخصوصا از جلوي اون رد شدم ، واس خودشيريني تو روش نيگا كردم گفتم : خانوم خسته نباشين ! اونم بهم لبخند زد و گفت : ممنونم عزيزم! اوق ! ( آخه من امسال ( بايد ) انظباط 20 بگيرم ) خيلي سخته دارم رسما میرم به فاک ... آدم بودن خيلي ي ي ي ي ي ي ي ي سخته !

آقا اولين آزمون تشخيصي رو داديم . از 213 تا اولي تو مدرسه ، شدم نفر 9 !!!!!!!!!!!!!!!!!

واااااااااااااااااي ... نمي دونين وختي اسممو خوندن ، بالا سر همه ي بچه ها ؟! اومده بود . همه باهم گفتن : فرزان ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!! چي ي ي ي ي ي ميگي ؟!! راستش خودمم باور نكردم ... گفتم منو نميگه كه ...

 امروز ساعت ادبيات با زنه دعوام شد ... گير داده بود كه من مي حرفم ، منم گير داده بودم كه نه ... اصن صدا از من در نيومده ... همين طوري تو صورت هم نيگا ميكرديم و هم ديگه رو مي كوبيديم ( كوبيدن لفظي) انقد طولاني شد كه بچه ها همه تعجب كرده بودن يه دانش آموز تا اين حد با يه دبير كل كل كنه ... دور و بريام هي برميگشتن ميگفتن : فرزان ولش كن ... اسكله ( آخه واقعا اسكله ) باهاش دهن به دهن نذار ... منم ديدم هيچي نگم ، خيلي پر رو ميشه ، ول كن نبودم ... آخر زنه به يه جمله ي : واقعا بعضي از بچه ها خيلي قد و گستاخن ! بسنده كرد و بچه ها صلوات فرستادن ! زنگ كه خورد هركي از جلوم رد ميشد ، بهم ميگفت : چش سفيد و لجباز و ازين حرفا ! آخه هنوز نتونسته بودن دفاع از حق منو تو مخ تو سري خورشون بگنجونن !

اما خداييش از خودم خوشم اومد كه كم نياوردم ... اگه كوتاه ميومدم ، يه جاييم از اين مي سوخت كه من واقعا نحرفيده بودم !

ديگه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه  ... برم بابا ... خسته شدم ...

پ.ن.1: ...!

پ.ن.2: بروبكس هركي از آيدا خبري داره ، منم درجريان بذاره ، آخه ديگه هيچ جا ردپاي تازه اي ازش نمي بينم !

پ.ن.3: خيلي وخته كه بازديدكننده ي چنداني نداريم اما بازم هركي اين آپو خوند ، ازش ميخوام واس آبجيم دعا كنه خيلي بچه ي باحاليه . همش سه سالشه اما خيلي بامعرفته . درسته كه زياد اذيتش ميكنم اما قلبن عاشقشم .

پ.ن.4: سرخوشيو عشخه ... !

پ.ن.۵:بای ... !  

+ نوشته شده در  شنبه 1387/08/18ساعت 2:59 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

اهم اهم ... يوههههههههههههههووووووووووووو ... آقا طبق معمول و غير معمول ، سام عليك !

 با مدرسه ها چيكار مي كنين ؟! من كه آبم باهاش تو يه جوب نمي ره ... فعلا همون روش سوم راهنمايي اينجام جواب داده اما بعدا ........ !!!

ما گفتيم ديه بزرگ شديم . رفتيم يه مطقع بالاتر خير سرمون ... ! آخه اين سوسل بازيا چيه ؟! كودوم سوسول بازيا ؟! الان ميگم :  آقا همون روز اول مدرسه ها ، ساعت اول ، ناظم گرامي به موهام گير داد !!!!!!!!!!

گفت بايد حد بزنم ! حالا منم يه وختايي فقط صباش كه دارم ميرم حد ميزنم كه آتو دستش نداده باشم .

 هوي الناز ، راهنمايي يادته ؟! آيدا تو چي ؟ تعريف كرده بودم واست ؟!

من روز اولي هم كه وارد مقطع راهنمايي شدم ، همون ساعت اولش حق شناس ( ناظممون ) به مقنعم گير داد !!!!!!!!!!!!!! واس همين بود كه گفتم : گاو ما از گوسالگي ، سم نداشت! اين قضايا رو به مليكا تعريف كردم ، گفت : چقده جالب ! تو هميشه همون روز اول ضايع ميشي!!! گفتم : نه داداش ، پوست ما كلفت تر ازين حرفاس كه با اين قرتي بازيا ضايع شيم!

روز دوم : ناظم گرامي به مانتوم ( البت اگه بشه اسمشو مانتو گذاشت ) گير داد باز! آقا شروع كرد : چرا تنگ كردي مانتتو ؟حالا چه جوري ميخواي سه سال اينو بپوشي؟ مگه ما اينهمه تذكر نداديم كه تنگ نكنين ؟ مهلت نميداد جواب بدم . آخر پريدم وسط حرفش گفتم:بابا خانوم من كه هنوز تنگ نكردم ! حالا تاااااااازه قصد دارم تنگ كنم!!!!!!!!!! خداوكيليم راستشو گفتم. اما بهم گفت : دكمه هاي مانتومو باز كنم كه نيگا كنه اگه جا داره ، گشاد ترش كنم . خيلي دلم ميخواست همون جا بهش بگم : خودت نياز به مانتو نداري. بيا تو مانتوي من ، حالا يه جوري با هم كنار ميايم . خيالت تخت ، جا مي شي !!!

مانتوهه اصن يخه نداره . من ميگم : مث عباي آخونداس . عاطفه ميگه : نه لباس طلابه!!!!! چن روز پيش دوتا از بچه ها كلاه تو كلاه شدن . دختره اومد يخه ي اون يكيو بچسبه ، چيزي گيرش نيومد ، مخنعه ي طرفو كشيد !!!

از بچه ها بگم . آقا روز اول بچه ها مثبت ... تا دلت بخواد ! ديه كلافم كرده بودن. هر دبيري كه ميومد سر كلاس ، ميگفت : فك كردم دبير سرتونه كه اينقده ساكتين!!! حالا پارسالو ميگي ؟! بود و نبود دبير اصلا و اصلا و اصلا مهم نبود ... كلاس همه جوره رو هوا بود !!! يااااااااااااااادش بخير چقده فاز بالا بود . من دلم واس اكيپمون ( خفن ) تنگيده !حتي واس هر روز مهمون دفتر بودناش!واس خودمون سروري مي كرديم تو كلاس. چه صفاااااااااااااااااااايي داشت .

 حالا بعد چن روز ، بعضي از بچه ها اون روشونم نشون دادن ، مي بينم خيليم بد نيستن اما در كل زيادي مثبتن.

هيش كودومشونم نه سر كلاس تيكه مي پرونه ، نه جواب دبيرو ميده . اصن دبيرم كه نيس ، هيشكي چيزي نميگه كه ارزش خنديدن داشته باشه

گفتم راه پارسالو در پيش گرفتم ، بذار بگم : مشق رياضيو ننوشته بودم ( يادش بخير ، پارسال مشقام با ريحانه بود !!! ) سر كلاس با خودم گفتم : نكنه حالا گير بده ، هنوز اخلاقش دستم نيومده . سري يه ذره شر و ور تو كتابم نوشتم كه ( مثلا ) جواب دادم. اومد بالا سرم گفت : اينا رو كه بايد تو دفتر مينوشتي ! گفتم : خانوم من صلاح دونستم تو كتاب جواب بدم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! غافل گير شد ديه هيچي بهم نگفت !!!!!

سر عربي ، دبيره داشت جزوه مي داد ، وسطشم هي چرت و پرت بلغور مي كرد . حوصلم سر رفت دفترو بستم ديه ننوشتم . نيگا كرد گفت : شما چرا نمي نويسي ؟! گفتم : لازم ندارم !!!!!!!

اه اه . از سوتياي امروزم بگم : سر زنگ قرآن دبيره صدام كرد درس بپرسه ، منم كه عادت به خوندن ندارم .

معني آيه مي پرسيد. پرسيد : هو اكبر ؟ گفتم : او اكبر است !!! خخخخخخخخخ

پرسيد: راي كوكبا ؟ گفتم : كوكب را ديد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ !!!

وختي اومدم بشينم ، هركي يه چي پروند : ايول 20 امتياز !!! يكي دست زد ! يكي گفت : ريدي با اين درس جواب دادنت و خلاصه هركي يه جور بهم خنديد ... دبيرامون خداي سوتي هستن اما بچه ها مث اسكلا ميشينن زل مي زنن تو چشاي دبير و هيچ حركتي نمي كنن ... آخ كه چقد دلم هواي سلماني ( دبير ادبيات دو سال آخرمون ) رو كرده ... خداييش كارش خيلي درست بود ... انقده حال مي كردم با جذبش كه نگو ... دبيراي امسالمون جلف و جنگولكن . همش بچه ها دارن از سر و كولشون بالا ميرن . دبير كه نبايد از خودش رو نشون بده كه اينجوري سوارش شن ...

ديگه خسته شدم ...

پ.ن.1: مث هميشه : ... !!!

پ.ن.2: امروز ناظمه واس دفه ي سوم به مقنعم گير داد !

پ.ن.3: نمي دونم چرا بعضي از بچه هاي كلاس رسما ، بهرام صدام مي كنن !

پ.ن.4: آخر ديروز يكيشون بهم گفت : اصن اسم اصلي تو چيه ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!

پ.ن.5: البت امسال تنوع زياد شده . بچه هاي پارسال كه همون فرزان صدام ميكنن . الباقي هم ميرزائي با حمزه صدام ميكنن از بس به دبيرا گفتم : ميرزائي رو با حمزه بنوسن !!!!!

پ.ن.6: ديروز تو راه مدرسه سپيده رو ديدم . رفتم از پشت هولش دادم ، نزديك بود بيفته تو جوب !!!!!!

پ.ن.7: شري جلوي من مي شينه ، دهنمو آسفالت كرده از بس تو اين چن روز اسم يان رو جلوم آورده !!!!!

پ.ن.۸: رفتم ...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/07/09ساعت 5:42 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

درسته دير اومدم ، اما عوضش با يه مسابقه ي توپ اومدم :

 الو سلام سميرا خانوم! ... به اخباري از مسابقات پاره المپيك پكن گوش مي كنيم! ... برو آدم فوروش كثيف! ... بذار حدس بزنم امروز چه گلي خريدي! ... ببخشيد آقاي فردوسي پور! ... يك ضربه ي زيبا و ديدني از جواد نكونام و توي دروازه ! ... يني اگه الان ازتون بپرسم ساعت چنده ، راستشو مي گين! ... مسعود تو خيلي خوبي! گيريم كه اين پسرعمه ي ما يه واگنش كم باشه ! من آرزو دارم تموم معتاداي دنيا ترك كنن! شنيدم كجاها رفتي و چي كارا كردي! ... ميگم : بدجور راه افتادي تو همچين ، پياده شو با هم بريم! ... حلالش كنين! مامان شششاكيم ازت! ... بالاخره درلحظات پاياني ، با ضربه ي زيباي نكونام بازي رو به تساوي رسونديم! ... جونت سلامت! آخه كجاي اون ضربه قشنگ بود ؟! ... تو ترسناك مرسناك شديا!... اذيتم نكن معصومه! تو خوبي! ... اونا قصم خورده بودن تا ابد با هم بمونن ... من كه مي دونم تو اين قهوه سم ريختي ، اما اگه تو دوس داري بميرم ، من حرفي ندارم! ... قطار لندن پاريس هنوز از شر ترافيك خلاص نشده! ما مي خوايم با رپ فارسي ايرانو به اوج برسونيم! ... اما انگار ابد اونا دو سال بيشتر نبود! ... خيلي ننننننامردي ، كثافت عوضي برا چي قضيه ي گردنبندو به بابات لو دادي؟! پاتو سيصد و شست درجه باز كن!... آفرين باباي خوبم! ... همش از يه علاقه ي پوچ و واهي شروع شد! ... من هيچ علاقه اي به تو ندارم فريده! ... پويا چيزي نگفته! ... اينا همونايي هستن كه با هيژده چرخ ، مواد حمل مي كنن! ... تولدت مبارك! ... به قول بچه محلاي قديم ، حبس مال مرده ، اونم پشت نرده! ... احتياج داشتم اما نكشيدم! ... تريس ، من دوست دارم! ... افتخار ميدي باهام برقصي؟! ... سربلند ، فيلمي كه همه از آن سخن خواهند گفت! ... بهم اجازه داد آخر هفته رو آزاد باشم! ... مسعود داشتم و نكشيدم!... باريكلا باريكلا خوشم اومد! ... پس كلا اكس كيوزمي! ... شيره ي توپه! ... بايد قصم بخوري كه هيچ وقت تركم نمي كني! ... بابا ما از اول عمرمون سبك وزن بوديم! ... باشگاه منچستر يونايتد در سال هزار و هشتصد و شش به انگليس ...! ... تو كه فقط كولتو مياري و مي بري! ... با اين وضعيت ، هيچ اميدي به راه يابي به جام جهاني نيست! ... نه ، تو خوبي!... يه مرد قوي از خودش دفاع مي كنه اما يه مرد قوي تر از ديگرون! ... من يه جنايتكار نيستم ، مطمئن باش! ... ولي خوشم اومدا ، همچين خوش سيقه اي! ... ميرم حبس!... اريك شوخي نمي كنم!

 خب حالا بشينين جمله هايي كه به هم مربوط ميشن رو بذارين كنار هم ... هركي همشو درست بگه ، برنده ميشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ !!!!!!!!!!!!!!!!!!خب چيكار كنم ؟! موضوعي واس آپ نداشتم ، گفتم اين طوري سركارتون بذارم !!!شمام ساده اينا ... مسابقه كجا بود آخه ؟!

ا ... راستي سلام ! حس ندارم حرف بزنم ... يه چندتاييNews  عمومي ، اختصاصي ميذارم كه شايد يه ذره هم خديمي شده باشه ، ديگه اونش دست من نيس ...!

شنيدين گلشيفته تئودور با لئو ديكاپريو فيلم بازي كرده ؟! يك مشت دروغ !!! ... نه بابا راسته ، اسم فيلمش يك مشت دروغه ! ... يه سري مي گن : گلشيفته ، بعد از اون تو ايران ممنوع التصوير شده اما يه سري ميگن : فيلمش مجازه و هيييييييييييييييچ صحنه اي نداره ! آخه مگه ميشه اصن صحنه نداشته باشه ؟!نوزده مهر ، تو امريكا اكران ميشه !خدا شانس بده ، يه بازيگر درپيت ايراني ، با يه ستاره ي هاليوودي ... !!! چي ي ي ميگي ؟ البت ، موضوش درباره ي جنگ عراق و ازين شر و وراس كه گلشيفته ، توش پرستاره !

فروشنده ي سوپر ميدونمون با زنش فوت شدن ، اگه حال داشتين واسشون يه فاتحه بخونين! هرچند كه مرگشون احمقانه بود! آيدا خبر داري چي شده ؟! زن و شوهر با هم دعواشون شده ، مرده رفته قرص برنج خورده ، زنه هم واس اينكه تنها نمونه ، فورا پشت سر مرده قرصرو داده بالا ... هردوشون درجا رفتن ! آخي ، يه دختر 4 ماهه داشتن كه زنده مونده !

ديروز تو كلاس ، يكي از بچه ها ، عكس يه كارپينوس امريكايي آورده بود كه قطعش كرده بودن ، وسطش شكل سر انسان بود !

آنجيلنا هم كه بالاخره فارق شد !

بريتني دو قطبي هم كه بالاخره طلاقشو گرفت ! آخي ، دادگاه حزانت بچه هاشو ازش گرفت !

بروبكس ، صد در صد همتون شوكو ديدين و ديدين كه چقد شر و ور توش گفتن ... اين رپه رو هم شنيدين كه واس شوك ، ديس دادن ؟! خيلي توپه ، دمشون گرم ... اگه نشنيدين ، حتما برين دانلود كنين !

پ.ن.1: ... گفتم اگه بگم شايد بدت بياد . اما بدون جاش تو پ.ن اول ، هميشه خاليه !

پ.ن.2: چقد حال كردم اين محسن تئو رو از برنامه ي افطار برداشتن ، جاش احسانو گذاشتن!ديروز محسن تو بوم سفيدم كه نيومد !!! ... اصن بهتر . مگه نه ؟!

پ.ن.3: امسال ، بزنگاه ، پرمخاطب ترين سريال ، عطاران كاربلد ترين كارگردان و فريده ( راستش اسم اصلي ايشون رو نمي دونيم!) پرطرفدار ترين بازيگر سريال هاي ماه مبارك رمضان معرفي گرديد! آمار گيري ها ، علت اصلي محبوبيت اين تازه وارد به عرصه ي هنر را خوش سيمايي وي نشان داده و خود ايشان دراين خصوص گفته اند كه شهرت يك ماهه يشان را مديون سبيل هاي مبارك هستند!

پ.ن.4: ميگم منم از يه تيريپي خوشم بياد ، ديگه ول كن نيستم مگه نه ؟! حالا حالاها گير دادم به سبك جنگولك رنگي رنگي رايتيدن !

پ.ن.5: مدرسه هام كه نزديكه ... مامانم مثلا داشت دلداريم مي داد ، گفت : امسال ، اول مهر تعطيله ، من گفتم : كاش دوم مهرم برف بياد كه بازم تعطيل شه !!!

پ.ن.6: باشه بابا قبول ، سرخوشيو عشخه ... اما از نوع خفن ترش ، اين سرخوشي ، خيلي فازبالاتره ... ازين به بعد قبل ازين كه بگم : مث ما سرخوش شين ، توصيه مي كنم : اول كلوخ صفت شين و بعدش سرخوش !!! عند صفاي دنيا تو اين محدوده خلاصه ميشه ...

پ.ن.7: خخخخخخخخخخخخخخخخخخ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

پ.ن. آخر: باي باي ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/06/26ساعت 8:19 AM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

 

نميخواستم تو رو از دست بدم / شعر مي گفتم واسه تو هرشب يه كم / فقط منتظر زنگت بودم من دم به دم/ ميخواستم روي زخمات مرحم بشم / تو مغروري نميخواستي مال من بشي / مي گفتي با هم دوس بمونيم ، آخرش كه چي ؟! / فك نكردي اگه بم جواب رد بدي / من اين دل ديوونه رو بسپرم پس به كي ؟! / گذشت و شنيدم گفتي كه منو دوس داري / فك كردم حسوديت شده خواستي با من دوس باشي / بعد احساس كردم نه با غرورت منظور داري / بدون ديوونتم حتي اگه ازم دور باشي / انقد منتظر ميمونم تا با دلم جور بشي/

 

آهاي تو كه آسون بودش عبورت از من / نگو دوسم نداشتي و اينم دوروغه حتما / شايد با غريبه اي الان و حتي بغلش / بذار حرفاي دلمو بگم حداقلش / آره ، منتظر بودم برگردي بد عادت شدم / الان وقتش نيس خودمو ملامت

كنم / گفتم دوست دارم ، نفهميدم كم جنبه اي / حس منو فهميدي پس بايد حتما بري / اين قلب منه از دستت حادثه ديده / آخه نميتونم ببينمت با كس ديگه / اگه مث من تنهايي ، چرا پهلوم نيستي؟ / بيا برگرد ما هميشه جوون نيستيم /

 

منو ترك كردي چرا يهو يه بار؟ / نفهميدي دوست دارم تو رو ديوونه وار / از رو غورور دركم نكردي حتي يه بار / واسه همينم قلبمو كردي جريحه دار / سوال كردي عشقمون تا كي مياره دووم؟ / گفتم تا وقتي سنگ قبرمو بذارن روم / نفهميدم پاي كسي يهو مياد وسط / ديگه وجود من مهم نيس زياد واست / يه روز مي ميريم و هر دو ميشيم روح و رها / بايد جوابمو بدي تو تو روز جذا / ولي اينو بدون واسه آخرين حرف / بدون عاشقت مي مونم تا هنگامه دم / بدون عاشقت مي مونم تا هنگامه دم /

 

من هنوزم با توام تو فكر هروقت باتم / تو بي من رفتي،من تو رو از دست دادم / عشق تو تنها عشق فقط بودش برا من / الان يكي ديگه جاته ولي دوسش ندارم / يكي ديگه جاته ولي عكست هنوز تو قابه / گلوم بغض ميگيره شبا من هنوز به يادت / ديگه عادتم شده من چشام بشه با غم خيس / فكرت با غريبس ، من مي دونم دلت با من نيس / من ديوونت بودم و تو هم دم دمي مزاج / نقشت عشق بود و بازي كردي ، حرف ولي نداشت / ديگه دستمو نمي گيري تو ميون دستات / عشق تو يكي ديگس ، منم مي سوزه عكسام /

 

بيا شاخه گلي روي قبرم بذار / بگو دوست دارم مث قبلا يه بار / ميدونم از الكيه ولي طاقت دارم / شمع روشن كن بذار رو مزارم تا شب / بذار با خيالت تو اون دنيا راحت باشم ...

 

 

آقا سام عليك ! چيه تعجب كردين ؟! آره بابا ، خودمم ... راستش ما اصن قصد آپيدن نداشتيم ... گذشت و گذشت ديديم شور و اشتياخ بروبكس ، يه ذره خيلي بالا رفته  دستشونو از اين سر پر موي ما برنميداشتن ... مام گفتيم تا ديگه جدي جدي به فاك نرفتيم ، يه آپي كنيم دلتون خوش باشه ...

مي دونم حتما مي خواين بگين : همه اول سلام و احوال پرسي ميكنن ، بهد ميرن سر آپ ، من چرا ترك بازي درآوردم اول آپو گذاشتم ، بهد سلام كردم !!!

بابا اين بالايي كه آپ نبود ... فخط يه مقدمه بود !!! اهع! از کی تا حالا دیوونه ها واس چرت و پرت نویسی مقدمه میزارن؟؟!! از وختی که ایرانسل اومده !!!

ای بابا...اصن آپي در كار نيس ... طبق معمول كمي ور ميزنيم ... آقا دلم واسه آپيدن تنگيده بود اما ... واااااااخعا نمي دونم چي بگم ؟ از كجا بگم ؟!

آها ... خوتون كه اكثرا درجريان افتفاقاي اين مدت ما بودين ديگه ... من اصن فكرشم نمي كردم كه يه روز دوباره بيام و اينجا رو آپ كنم ... مي دونستم اگرم بخوام آپ كنم ، تايتل به اين خوشكلي رو خراب ميكنم ... اما تو اين مدت ، خيلي افتفاقا افتاد كه بهم اميد داد ... آره ، مني كه از درد و دل كردن بيزار بودم و هميشه با خودم مي گفتم : مكشلم با يه جا نيشستن و مث خاله زنكا حرفيدن حل نميشه  دقيقا حرفيدن تونست منو آروم كنه ... حرفيدن با يكي كه اصن فكرشو نمي كردم بخوام جلوش سفره ي دلمو وا كنم ... راستي منم مث آيدام از همتون ممنونم كه تو اين مدت سعي داشتين دل داريمون بدين ... ببخشيد اگه خيلي گند شده بودم  دست خودم نبود ... بالاخره آدم سرخوشم يه وخت توپوق مي زنه ديگه !!!

اما حالا ميخوام بگم : من پا بر جام مث دماوندم  اگه زمينم خوردم ايستادم !!!

 اهم اهم ... آخ راستي ... اينم بگم : درسته كه تا حالا به حرف هيشكي گوش نكردمو دقيقنم عواقبشو ديدم ... اما بازم به كار خودم ادامه ميدم ... اگه دنيا نخواد با من بسازه ، من واس چي بايد باهاش بسازم ؟؟؟

اصن من عشخ اينم كه ساز مخالف بزنم ... حالام با صداي بلند داد ميزنم : من هركاري دوس داشته باشم ميكنم ، من بازم به ديوونه بازيام ادامه ميدم ... و هيشكي و هيچيم نمي تونه جلوم وايسه !

خف ... ديگه چي بگمجزق ؟؟! راستي اين ( جزق ) ازين به بهد مي چسبه به آخر كلماتي كه از دهنم خارج ميشه ... گفتم كه بهدا تعجب نكنينجزق !!!

آقا چند روز پيش عروسيه يكي از فاميلامون بود ... من واس يه وعدش كت شلوار داده بودم خياط ... آقا نمي دوني چخده شيك و باحال شد ... همه بهم گفتن : كروات بهم مياد ... نازنينم نبودي كه بگي : كروات چه رنگيش بهم مياد !

 يكيم برگشت بهم گفت : ايشالا داماديت!!! ... آقا منو ميگي ؟؟؟

همچين خرذوق شدم كه نزديك بود آقاهه رو بخل كنم !!! يه لبخند گل و گشادي زدم كه اگه خودم اون لبخندو تو صورت يكي ميديدم ، درجا بهش مي گفتم : نيشتو ببند !!! اما خلاصه به خودم اومدم و خودمو جم و جور كردم و گفتم : شما لطف دارين . خدا از دهنتون بشنفه !!!

حالا اگه ميگفت : ايشالا عروسيت ( حتي اگه منظورشم عروس شدن من نبود ) ميزدم فكشو مياوردم پايين !!!

خب ديوونم ديگه ... شماهام كاري باهام نداشته باشين  چون فايده نداره كارم ازين حرفا گذشته  درس بشو نيستم !!!

آخ ... ديگه خسته شدمجزق !!! ميرم ديگه ... كاري باري ؟؟؟ اشكاتونو پاك كنين ... سهي ميكنم از دفه ي قفل زورتر برگردم ...

 

پ.ن/1: هي ... آيدايي ... داري صدامو ؟؟!! ... خيلي دوست دارم عسلم !

پ.ن/2: دقيقا از 16 تير تا به امروز يه سرم به رپ98 نزدم ...

پ.ن/3: اگه آپ اين دفم يه ذره خيلي زياد لوس شد  به آقاييه خودتون ببخشين ... خب طول داره تا دوباره بيفتم رو قلتك !!!

پ.ن/4: اگرم نمي بخشين ... اصن خيليم دلتون بخواد !!! خودتون گير دادين تو اين وضيعت بآپم !

پ.ن/5: حس ندارم برم قالبو عوض كنم . آخه جيگرم تو اين جهنم تابستون ، اين چه قالبيه ؟ آدم هوس ميكنه!

پ.ن/6: دلم به مدرسه تنگيده ... ( اما فخط دوم راهنمايي اونم تا قبل از عيد )

پ.ن/7: چند شبه خواباي طبيعي اما دركل عجيييييييييب مي بينم !!!

و بالاخره پ.ن آخر : ... چيه ؟! منتظرين همون پ.ن آخر هميشگيو بگم ؟؟؟

نخير ... حالا بايد دربارش بفكرم ...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/18ساعت 7:28 AM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

بعد يه هفته كه لحظه شماري مي كردم واسه ديدنت ، بعد يه هفته كه خوابو خوراكمو كنار گذاشته بودم و فقط منتظر بودم دوباره تو چشات خيره شم و سرمو بذارم رو شونه هات ، بعد يه هفته انتظار ، درست روز موعود بهم گفتي ديگه نمي توني باهام باشي ... من خورد شدم اما فداي سرت ... احساس من اون لحظه وصف نشدني بود ، احساس من همين الان وصف نشدنيه ...

اما بازم خدا دمش گرم ... بهم يه آوانس داد و گفت : مي توني يه بار ديگه هم تو چشاش نگاه كني ...

چقدر بزرگ شده بودي ، واسه خودت خانومي شده بودي ... مث هميشه سرحال و بشاش جلوه مي كردي ( خب خداروشكر ) احساس كردم ، چشم تو چشم شديم ، اما تو منو نشناختي ... حقم داشتي ...

نفسام به شماره افتاده بود ... وقتي رد شدم ، گفتم برنمي گردم كه دوباره نگات كنم ... ترسيدم ازين كه وقتي ببينم تو هم برگشتي و از پشت سر نگام مي كني ، نتونم جلوي اشكامو بگيرم ...

چند ثانيه خيلي طولاني گذشت ... تصميم گرفتم ترس رو كنار بذارم ، به سرعت سرمو برگردوندم اما ...

جز سنگ فرش هاي داغ از گرماي آفتاب ، و شلوغي و ازدحام جمعيت به ظاهر زنده ، چيزي نديدم ... آري ، تو بي اعتنا از كنارم گذشتي . بر خودم لعنت فرستادم كه اي كاش هيچ وقت برنگشته بودم ... آن گونه ، لا اقل فكر مي كردم تو برگشته اي و مرا نگاه كرده اي ...

اين داستان واقعي بود ... ( همين امروز )

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/04/17ساعت 3:27 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

Yes , I Know … I Know finish for U … But , I always Love U …

 

همه چی تموم شد .

فرزان مرد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/04/16ساعت 10:30 AM  توسط FarZan $ArKh0sh 

سام عليك ... مي دونم زوده واس اومدن من اما ... خودمم واقعا تعجب كردم ... اما ناقص نشدا !!!

مي دونم متوجه نشدين منظورمو ... خب ... خب من الان خيلي هيجان زدم ، نمي دونم چي بايد بگم و چطوري شروع كنم ...

خب اين آپ ، ادامه ي پست قبلي منه ، اين پست پاييني ، نه ، پايينيش ... گفته بودم : زحمات من و آيدام بالاخره نتيجه داد !!!!!!!!!

خب ... خب ... بچه ها من بابا شدممممممممممممممممممم !!!

يوهه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه و... يه پسر كپل مپلي !!! 

به باباش رفته !!!

همين ديشب بود ... خيلي نازه ، خيلي ماهه ... باورم نمي شد اينقدر زود ... هفت ماهه به دنيا اومده !!!

اما مكشلي نيس ، سالمه ، ناسلامتي مرده بابا !!!

من ديگه مشغله ي فكري و كاريم زياد شده ، وخت ندارم ازين بيشتر برايتم !!!

ديگه بايد آپو ول كنم برم پي سيسموني بچه !!! آخه مي دونين چيه ؟؟؟ ما هنوز سيسموني نخريده بوديم ، اصن توقع نداشتيم الان اين افتفاق بيافته !!!!!!

خب ديگه من برم ... راستي بچه ها ... ما هنوز سر اسمي ، با هم به توافق نرسيديم ، شماها نظرتون چيه ؟؟؟

آيدا گفته بود كه ازين اسماي سوسولي خوشش نمياد ، منم گفتم : خب ، اسمشو ميذاريم : قدرت !!!!!!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

حالا وختي دارين كادو مي دين ، اگه نظري درباره ي اسمش داشتين ، بگين ... شايد به درد بخوره ...

يه لحظه صب كنين ... چيه خانوم ؟؟؟ صدام كردي ؟؟؟ ... باشه ، باشه ... اومدم ...

خب ، من ديگه بايد برم ، پسرم گريه مي كنه ، شيرخشك نداريم ... ميرم  بخرم ... فك نكنم وخت كنم خبر بدم اما ... خودتون اينقدر با معرفت هستين كه نگفته بياين ، مگه نه ؟؟؟

 

پ . ن .1 : آيدا جونم بهت تبريك مي گم كه مامان شدي !!!

 

پ . ن .2 : حميد  به تو هم تبريك مي گم كه دايي شدي !!!

 

پ . ن .3 : پسرمو عشخه !!!

 

پ . ن .4: سرخوشيو عشخه !!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 0:53 AM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

آخي ي ي ي ي ي ي ي ي ي ش ... بالاخره اومدم ، خوش اومدم ...

به !!! اينجا رو نيگا ... بكس خفن نت سام عليك ... دلم واستون يه كوچولو شده بود... جون تو راس ميگم !!!... خب ما هم دل داريم ديگه ... راستش من قصد داشتم تا آخره امتحانا آپ نكنم ... حالا چراشو نمي دونم ... آخه مني كه از اول خرداد تابستونم شروع شده و اصن نمي دونم عمتحان رو با چه عيني مي نويسن ، واس چي به خاطرش آپو عقب بندازم ؟؟؟ بعدم ديدم همه منتظرن آپ كنم ... هي چپ مي رن ، راس ميان ، گير مي دن به وب ما ، مي گن چرا آپ نمي شه ، گفتم يه وخت فك نكنين واسمون افتفاقي افتاده ، ما زنده ايم اما ... خب يه ذره مشغول بوديم !!!!!!!...

امتحان عولوم داشتيم ... ديگه اين آخر سري چشماي كباركم داشت از حدقه مي زد بيرون  از بس كه اين ور اون ور چرخيد واسه ي جواب يه جاي خالي !!! ديگه داشتم با نا اميدي برگه هه رو مي دادم كه ييهو ديدم يه كورسوي اميد اون طرف پيدا شد ، ( مهسا ) كه اونم اول يه سوال پرسيد ، وختي جواشو دادم ، هنر كرد و جواب سوال منم بهم داد... دخترا همين جورين ديگه ، يه كاريم مي خوان بكنن ، بايد هزار بار دورشون بچرخي ... 75/0 رسوندم كه 25/0 بهم برسونه حالا بيخيخي ...

 آقا ديروز مامانه نذاشت اصن كامپيوترو روشن كنم ... خيلي عجيب بود ، اوصولا مامانم به اين كاراي من كاري نداره ، اما ديروز ازم خواهش كرد كه درس بخونم !!!!!! گفت اين يه هفته رو دور كامپيوتر خط بكش ... ( و چقدرم من آدم حرف گوش كنيم واقعا !!!) منم كتابمو گرفتم دستم و پشت ديواري كه كتابه واسم روبه راه كرده بود ، به گوشي بازي پرداختم . . .

آخ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ خ ... اصن از موضوع اصلي پرت شدم اون طرف ... ديگه نمي تونم برگردم ... يكي بياد منو بگيره ، كمك ... خب ، من به كمك كسي نياز ندارم امروز ، تبريك 2 مناسبت داره ، يكي اين كه امروز تفلد وب آيدامه كه خودش تفلد گرفته ، من اومدم تاكيد كنم ... پس هركي نديده ، بره ببينه و كادو هم يادش نره  ( كادوها فقط تو وب آيدا و استون تحويل گرفته ميشه ، به خودشون بدين ) و يه تبريك مهم تر و اساسي تر كه بايد كادوشو حدودا بهمن ماه بيارين تقديم كنين ، بابت اينكه ...

آخه نمي دونم چيجوري بگم ؟؟؟ به خاطر خواست آيداجونم و غيرت خودم ، خيلي سربسته و پشت پرده ي ابهام ، توضيح مي دم ... اما واسه همونشم بايد خواهش كنين خواهش نكنين ، خبر بي خبر ... خب حالا چون خيلي دوس دارين بدونين چي شده ، مي گم : ... راستش ... اينكه ... زحمات من و آيدام نتيجه داد هوووووووووووووووووراااااااااااااااا الان كمي تا قسمتي خوش حالم و اين شكلكا هم از عوض آيدام : ... خب اينم منم : ... اين دفه فك كنم ، نوبتيم كه باشه ، نوبت آيداهه كه بيشتر خجالت بكشه ... خب ديگه من برم ، توضيح بشتر داده نمي شه ، بقيه ي معما رو بايد با استفاده از هوش خودتون حل كنين ... فعلا خدافس

 

 

پ . ن : آيداجونم ازين سكرت تر ديگه راه نداشت ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/19ساعت 12:8 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

بروبكس گل نت ، با معرفت و بي معرفت ، كوچيك و بزرگ ، پير و جوون ، خونه دار و بچه دار ، مغازه دار و مغازه ندار، مستاجر و صاب خونه ( راستي ديدين چي شد ؟؟؟؟؟؟؟ خونه تو لواسون متري 12 مليون شد) مونگل و اسكل ، اونايي كه سر ميزنن و اونايي كه سر نميزنن ،  و در واقع ، به جز خز و خيلا ، ... همه و همه ساااااااااااااااااااااااااااااااام عليك ...

امروز طبق معمول حرف خاصت و بيجه اي ندارم ، آخه الان اصن وخت آپ كردن نبود كه ... اما آيدام خيلي اصرار كرد كه آپ كنم ، ديدم آيدامه ، نمي شه دلشو شيكوند ، خب پس منم افتخار دادم ، ناز شستم .

اول گفتم بازم آپ هفتگي ميكنم ، بعد ديدم اصن يادم نيس چه افتفاقايي افتاده ، پس خاطره ي يه هفته ، تبديل شد به خاطره ي يه روز ...

... امروز صب با هزاااااااااااااااار مشقت و سختي از خواب ناز بيدار شدم كه برم مدرسه و با قدماي مباركم ، مدرسه رو گلبارون كنم . اما مث اينكه امروز زمين و آسمون دست به دست هم داده بودن كه منو رنگي كنن ... همه و همه بهم ضد ميزدن ( ضد ، همون مخفف ضدحاله ) ... زنگ اول رياضي داشتيم ، حيدري (دبير رياضيمون) مث دو جلسه ي قبل ، نيومد سر كلاس ( مث اينكه يه افتفاقايي واسش افتاده كه فوضوليش به كسي نيومده) خلاااااااااااااااااااااااااااصه ، بيكاريو عشقه ديگه ... يه دبير بيخودي فرستادن سر كلاسمون كه كلاس رو هوا نره ... اسم دبيره چي بود ؟؟؟؟؟؟؟ آهان : دافي !!!!!!!!!!!! نه نه دافي نه ، زيدي ... (ما بهش ميگيم دافي!!!!!!!!!!!) خخخخخخخخخخخخخخخخ (كجاش خنده دار بود ؟؟؟ ... حالا كي خنديد ؟؟؟) ... منم گفتم اين دبيره جرات نداره به بچه ها حرفي بزنه ، رفتم لب پنجره نشستم ، داشتيم با پريا مي حرفيديم كه ييهو بلند اسممو صدا زد و گفت : مث اينكه آخر سالي هوس كردي بري دفتر . منم كه ديگه اصن حوصله ي رودر روشدن با حقي رو نداشتم ، به سنگينيه خودم پريدم پايين و نشستم رو نيمكت !!!!!!!!! ( حالا اندر كف اينم كه اين مونگل ، اسم منو از كجا مي دونست !!!!!) زنگ تفريح كه خورد ، با آيدا رفتم تو حياط ، قرار بود يه چيزايي بهش بگم ... خودمو كشتم و مردم وزنده شدن ، آخرشم 4 تا جمله ي بدون فعل و فاعل تحويلش دادم و حرف اصلي رو نزدم ... از آخرم بهش گفتم : فهميدي چي گفتم ؟ گفت : آره . با تعجب پرسيدم : فهميدي ؟؟؟!!!!!!!! گفت : خب آره . عجيب بود چون خودم نفهميدم چي گفتم !!!!!!!!!!!!!!!!  زنگ دوم ، قرآن داشتيم . دبيره كه اومد سر كلاس ، نذاشتيم هيش كاري بكنه ، گفتيم : آخرين جلسس ، بذار خوش باشيم . اونم گفت : حالا كه اينطوره ، بذارين يكي از تجربه هاي خودمو در اختيارتون بذارم ، چون آدم خوب نيس همه چيو خودش تجربه كنه . ميخوام يكي از بزرگ ترين اشتباهاتمو بهتون بگم !!!!!!!!!! آقا همه ي بچه ها تحريك شدن ببينن ميخواد چي بگه ... بعد كلي مقدمه چيني و اينا ، گفت كه اشتباهش تو انتخاب رشته ي تحصيليش بوده !!!!!!!!!!!!!!!!

مهسا اجازه گرفت بره بيرون آب بخوره ، هنوز از كلاس خارج نشده ، هراسيمه برگشت و گفت : دارن كلاس به كلاس كيف بچه ها رو ميگردن !!!!!!!!! آقا بچه ها رو ميگي ؟؟؟؟ همه عين خر ترسيده بودن ... شانسي من اون روز سي دي نياورده بودم . هيچي ديگه . ريحان مونده بود دفتر خاطراتشو كجا قاييم كنه ( آخه تو مدرسه ي حزب اللهي ما ، به دفتر خاطره و عقايد هم گير ميدن ) دفترشو گرفتم ، پشت يكي از روزنامه ديواريا قاييم كردم . شيدا با خودش عطر آورده بود ، ديديم هيچ جا راه نداره قاييم كنيم ، بهش گفتم ببره بده دست سهرابي (دبير قرآنمون) كه واسش نگه داره ، اما روش نشد ، خودم بردم دادم بهش ، گفتم بذاره تو كيفش . اونم قبول كرد و گفت كه زنگ آخر برم ازش بگيرم . (شيدا اينقدر خوشحال شده بود كه نگو) بعد خودم رفتم پيش سهرابي ، قضيه ي خودم و آيدامو بهش توضيح دادم ( به آيدا گفته بودم كه ديگه ميخوام به همه و همه بگم ، اينم اولين اقدامم بود ) اونم شروع كرد يه چيزايي گفتن ، كه من همش رو حرفش حرف ميزدم و يه گوشم در بود و يه گوشم دروازه ... آخرم با حرف زدن با من به هيييييييييييييييچ نتيجه اي نرسيد و بيخيالم شد .  زنگ تفريح دوم ، بستني دستم بود ، حديث اومد شروع كرد به كرم ريختن . يه بسته نمك دستش بود ، افتاد به جون من كه بستنيه رو شور كنه ، بعد دوتايي دور حياط شروع كرديم به دوييدن كه آخر بستنيه افتاد زمين ، منم از ترس اينكه يه مامور بهداشت بياد گير بده كه بستني رو از رو زمين بر دارم و زمينو ليس بزنم ، د در رو ... بعد رفتم يخه ي حديثو گرفتم ، كيشوندمش دم آبخوري تا جا داشت ، خيسش كردم ( البت ناگفته نمونه كه اونم منو خيس كرد ، اما واسم اصن اهميت نداشت ) خلاصه ديدم سخت ناراحت شد (چقدر لوس)  اما من كه از كرم ريختن دست بر نداشتم كه . ديدم رفت بستني خريد ، بستنيشو ازش گرفتم و ماليدم به لپش كه بدتر قاطي كرد . زنگ خورد ، رفتيم سر كلاس كه دم كلاس زد تو سرم ، منم زدم تو سرش . آقا ييهو ديدم الهي ( يكي از حزب اللهي ترين بچه هاي مدرسه ) اومد خفتم كرد . شروع كرد به نصيحت كه سر ، خيلي عضو مهميه و از شما بعيده و ميدوني اگه ضربه مغزي ميشد ، چي ميشد و ازين چرت و پرتا ... آقا رفتم سر كلاس ، ديدم دوباره كيشونده شديم دفتر . (من و ثمين وشبنم ) دم دفتر وايساده بوديم ، منم كه طبق معمول قيافه ي حق به جانب گرفته بودم . سرمو گرفته بودم بالا و اخم كرده بودم . خواستيم بريم تو دفتر كه ديديم حق شناس گفت : بذار برن سر كلاس ... ( و بدين گونه ، الهي و نسترن ، سخت رنگي شدن . اونم چه رنگي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ قهوه اي سوخته !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ) رفتيم سر كلاس ، علوم داشتيم . دبير اومد سر كلاس ، اما بيكار بوديم . از باقريان ( دبير علومه ) پرسيدم كه به من نمره انظباط چند ميدي ؟ گفت : 17 ، 16 ... من با خودم گفته بودم : اين دبيره مهربونه ، حداقل اين به من 18 ، 19 رو ميده ، اگه اين بخواد اينطوري نمره بده ، پس وااااااااااااااااااااي به حال دبيراي ديگه ... خب بيخيخي ، اينجام ياد اون دبيراي كج و كوله ولمون نمي كنه .

زنگ خونه كه خورد ، رفتم عطر شيدا رو از سهرابي بگيرم ، وختي داد دستم ، ييهو از دهنم پريد بهش گفتم : مرسي خانم ، نوكرتم !!!!!!!!!!  اوه اوه چقدر حرفيدم . ديگه بسه . آيدا ميخواست بياد خونمون ، برم ببينم چي شد . نكنه پشيمون شده ...

فعلا ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 4:25 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

هيسسسسسسسشششششششششششششك !!! صدات در نياد...............ممكنه بو ببره!!!

 چشاتو ببند فكر كن اينجا تاريكه.....................برين كنار حواسمو پرت نكنين!!!........................................... اِ...............اِ........شمايين؟ ببخشيد من اينقدر مشغول بودم كه اصن متوجه حضوربنفشتون ............نه نيليتون(راستي نيلي چه رنگيه؟).............آبيتون.........نه سبز...........زرد................نارنجي...............قرمز..................(اصن همون حضور 24 رنگتون) نشدم................آخه ميدونين چيه؟............................. خب معلومه نميدونين!!!................چيه؟ چرا اينطوري نيگا ميكنين؟ حتما...............حتما توقع دارين من بهتون بگم؟ نه نه بي خودي اصرار نكنين........................................ نه ، امكان نداره  .....................نه نرين ، صبر كنين.............................ميگم بابا اما........................همينطوري مفت و مجاني كه نه ، بايد يه ذره خيلي اصرار كنين !!!

 خخخخخخخخخخخ ..........الان خوشكل ميتونم قيافتونو تصور كنم  الان از فرط عصبانيت  اي شكلي شدين

 باشه بابا جوش نيارين ميگم :...........ااااااا..........فردا ...............يه دقه صبر كنين.............. من ميگم  رو قولمم هستم ، يني ميگم. شما هنوز فرزانو نشناختين سرش بره ، قولش نميره .اما شماها هم بايد به من يه قولي بدين اونم اينه كه اين قضيه بايد سكرت بين خودمون بمونه هيشكي نبايد بدونه...................منظورم از هيشكي آيدامه ها(چون آيدام همه كس منه ، وقتي اون نباشه ، ميگم هيشكس)

 خب قول دادين؟................. خيالم تخت خواب ؟ ... خيالم تشك ؟ نه ، نه ، تشك صفته ، خيالم خوش خواب ؟!!! ..............بگم؟..............ميگم:...................فردا 8/2/87 .....................روز....................روز................تولد آيدامه!!!

هورااااااااااااااااااااااااااا...................د چه خبره؟ گفتم نبايد آيدا بفهمه. فعلا ساكت بشينين ، انرژياتونم هدرنكنين ، نگه دارين هر وخت آيدا اومد تو ، خودتونو تخليه كنين (ببينم يه وخت اينجا رو با گلاب به روتون دستشويي اشتب نگيرينا!!!).........................اِ.........اِ............آيدا اومد هيسسسسسس..........ك!!!

بومب......  هوووووووووورااااااااااااااا.

 

تولد تولد تولدت مبارك                       مبارك مبارك تولدت مبارك

 

بيا فرزانو بوس كن                            تا صد سال زنده باشي

 

آآآآآآآآآآآآآآآآآ...............بيا وسط دست.................دست . اي بابا چرا مث پيرزن

 پيرمردا دست ميزنين ؟ بابا قرار بود امروز بتركونيما!!!

 محكم دست بزنين ديگه بابا يه امشبرو بكن با ما عشق و حال. اصن اول خودم ميرم

 وسط كه روت بشه  ..................................................................................................

 خانوم ها آقايون از همتون كه به هر نوعي  هنرنمايي كردينو زحمت كشيدين ، ممنون. اما ... اما يه چي كمه ها ...خب اين چه تولديه؟ كادوهاش كه مال خودته  كيكم كه نداره!!!

 پس من چي؟ بابا من اينهمه زحمت كشيدم . اين همه ذوق كردم ............. حالا الان تو حال و هواي تولدتي ، خوشيتو ازت نميگيرم اما از خير كيك هم همينطوري نميگذرما...........بعدا ازحلقومت مي كشم بيرون. خب ، بروبكس ، بسه ديگه ، برين خوش گذشت ... بفرمايين تو قسمت كامنتا با سرخوش كردن ، ازتون پذيرايي ميشه ، در ضمن كادو هم يادتون نره ، هركي هر چند تا كامنت كه عشقش كشيد ... اينجا ديگه بايد مرامتو نشون بدي ، ببينم چيجوري امروز آيدامو شاد مي كنين ها ... در ضمن ما هم اينجا كم شخصيتي نيستيما ... بالاخره يكي ندونه ، شماها كه مي دونين من چيكارشم ؟؟؟ خب ديگه بسه ، من

با آيدام حرف خوصوصي دارم ...  آيدا جونم بپر تو اتاق !!!

................................................................................................

 

 

عمري با غم عشقت نشستم  ، به تو پيوستم و از خود گسستم ... وليكن سرنوشتم اين سه حرف بود : تو را ديدم ، پرستيدم  ، شكستم ...

 

آيدا جونم تولدت مبارك گلم ... خيلي مي خوامت ، كاش بفهمي ... ايشالا تا صد سال ديگه هم باشم كه تولدتو به هر نحوي كه ميشه ، جشن بگيرم ... اگرم نبودم و كس ديگه اي واست جشن گرفت ، تعجب نكن كه چرا نيستم ... و اگرم تا اون موقع هنوز به يادم بودي ، جامو خالي كن .

الهي فدات شم ، منو بخشش اگه واسه چشات خيلي كمم ، تو فرشته اي و من خيلي باشم ، يه آدمم ...

نمي دونم الان بايد چيا بهت بگم ، فقط ميدونم خوب نيس تو تولدت گريه كنم ، موافقي كه ؟؟؟

فقط بدون كه حرفام تو يه پست و يه صفه و يه دفتر جا نميشه ... آيدا ببين چيكار كردي ؟؟؟ همه شاخ درآوردن ، نمونش : ثمين ... هنوزم كه هنوزه ، وختي از كنارم رد ميشه ، بلند ميخنده و با تعجب ميگه : فرزان عاشق شده ، آره ، همون فرزان ... بسه ديگه ، جمله هام داره تكراري ميشه ... فقط الان كه پشت كامپيوتر نشستم ، نميدوني با چه مرارتي دارم مي تايپم ... دستام توون نداره ديگه ، تو دلم غوغايي به پا شده ، نمي دونم چرا ... واقعا نمي دونم ... آيدا امروزو يادته ؟؟؟ ايدا خداوكيلي شانس آوردي رفتي از پيشم ، وگرنه يه حركتي انجام ميدادم كه با اردنگي از مدرسه پرتمون كنن بيرون ... نمي دونم متوجه شدي يا نه ، اما دست به سينه وايساده بودم كه بتونم كنترلشون كنم (دستامو ميگم) ... به هر حال خدا به خير كرد ...

ببخشيد نتونستم كار خاصت و بيجه اي واست بكنم ... اما بازم ميگم : تولدت صد باره مبارك ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/02/07ساعت 7:23 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

سام عليك ... وااااااااااااااااااااااااي بروبكس دلم واسه همتون يه كوچولو شده !!! مي دونين چند وخته نديدمتون ؟؟؟ چه كارا مي كنين جيگرا ؟؟؟ مي دونم اين مدت خواب به چشاتون نيومده (آخه تحمل دوري من و آيدا كم دردي نيس كه!!!!!)

خب ديگه بريم سر آپ ، ببينيم تو هفته اي كه گذشت ، چه بر من گذشت ...

 

مقدمه

 

اين هفته ، مدرسه كلا رو هوا بود ، چون بابا بزرگ حقي جون (ناظممون) مرده بود ، حق شناسم كه از خدا خواسته ، به اون بهونه يه هفته مدرسه نيومد ... ممد (اون يكي ناظممون) هم كه اصن كسي به حساب نميارتش ... اصن به جاي اين كه بچه ها ازش بترسن ، اون از بچه ها مي ترسه ، زنگا كه مي خوره ، زير دست و پاي بچه ها له ميشه !!!! اما خودمونيا ... تو اين يه هفته ، سوت حق شناسو داده بودن بهش ، نمي دونين چه صفاااااااااااااااايي مي كرد ... اما خب ، حسابي رو اعصابمون دوچرخه سواري كرد با اون سوته!!!!!!

 

 

 

شنبه

 

اول هفته هييييييييش وخت خشكل نيس (چون با دبير عربيمون ، موسوي) شروع ميشه ... ديگه مشكل ازين بزرگ تر مي خواي ؟؟؟؟!!! امتحان نيم ترم رياضي داشتيم ... من كه دست گلم درد ميكرد ، حال نداشتم جواب بدم ، سرمو گذاشتم رو ميزو ... وخت امتحان رو همون جوري گذروندم (به به من چقدر اهميت ميدم به درسام) ديگه چي؟؟؟ آهان ... دبير زبانمون به من گفته بود اگه يه بار ديگه بدون تكليف بيام سر كلاس ، ديگه منو نمي پذيره سر كلاسش ، چون من از اول سال هيييييييييييش وخت تكليف ننوشتم ، يني يه بار اوايل سال نوشتم مشق زبان رو ، اما فقط به خاطر يه تمرين ، بهم منفي داد ، منم گفتم فرزان نيسم اگه ديگه مشق زبان بنويسم (و همون كار رو هم كردم ) خلاصه بازم بدون مشق رفتم و بهم يه فرصت ديگه داد ، گفت واسه فردا كامل كنم دفترمو (آخه فرداشم زبان داشتيم) منم با خودم گفتم : نمي نويسم كه ثمين دفترمو برداشت ، گفت : واسم مي نويسه (دمش گرم)

 

يك شنبه

 

امتحان اجتماعي ... از هرچي اجتماعي و رهبر و رئيس جمهور و مقاماي مسخره تو اين مملك درپيت هست ، بدم مياد .  طبق معمول هيييييييييييييييچي نخوندم ( آخه منو چه به درس خوندن ؟؟؟)

بد نبود ، آسون بود ، البت وجود مراقبي چون ايرانمنش سهولت امتحان رو صد چندان ميكرد . چون مث بچه ي خوب ، ميره مي شينه پشت ميزش ، منم كه ته كلاسم ، بساط مساط تقلب ، خوشكل به راه بود !!!

بعد امتحان ، ايرانمنش (همون دبير زبانمون) صدام كرد كه مشقامو نشونش بدم ، دفترمو از ثمين گرفتم ، گذاشتم جلوش ... نگاه كرد ، گفت : تو كه دفترت  هنوزم خاليه خاليه !!!

زنگ ادبيات ، سلماني جونم (دبير ادبياتمون) يه موضوع انشا داد كه سر كلاس بنويسيم : هرچه مي خواهد دل تنگت ، بگو ... آقا جاتون خالي ، نبودين ببينين چه انشاااااااااااااااايي نوشتم ، تا مي تونستم ، از دخترا بد گفتم ، حيف كه صدام نكرد انشاهه رو بخونم ...

 

دو شنبه

 

امتحان ديني ... اَه اَه ... سخت ترين امتحان !!! طبق معمول هيچي ... (ديگه فعل رو تكرار نمي كنم ) رفتيم ، آقا يه مراقب اسكلي واسمون گذاشته بودن كه نگو ... كتابه زير ميز وا بود ، فقط بديش اين بود كه واسه جواب هر سوال بايد كل كتابو زيرو رو مي كردم چون كلا هيچي از دينيمون بارم نيس !!!!!!!!!!

ديگه هيش كاري نكرديم اون روز ، چون هر دبيري ميومد ، مي خواست برگه ها رو صحيح كنه و ليستا رو بنويسه ، واسه همين ماها همين طوري الاف بوديم (منم كه از خدا خواسته ، هميشه دنبال فرصت ميگردم كه

بخوابم ...) بكسمون هميشه ازم مي پرسن چرا هر صبح كسر خواب دارم ؟ حتما يه دليلي داره (اما من بچه ي خوبيم ، شماها كه بهم اطمينان دارين كه ؟؟؟؟)

 

سه شنبه

 

امتحان تاريخ ... خيلي معمولي گذشت ، هيچي ندارم ازش بگم ... زنگ علوم ، دبيره داشت درس رو توضيح ميداد ، بحث سر رفتار هاي عجيب و غريب در دوران بلوغ بود...  بيتا پريد ، پرسيد : مثلا بعضي از دخترا كه فك مي كنن پسرن و اينا ، دليلش چيه ؟؟؟ (منظورش من بودم )

باقريان (همين دبير علومه) هم جواب داد : خب ، اون علائم طبيعي نيس ، احتمالا اين افراد از نظر عقل هم يه مقدار دچار مشكل هستن !!!!! همه ي بچه ها برگشتن منو نيگا كردن و خنديدن ، خودمم خندم گرفت ، اما خب ، اينو كه خودمم مي دونستم كه از نظر عقلي سالم نيستم (ديوونم ديگه)  

 

چهار شنبه

 

يه روز كااااااااااااااااااااااااااااملا بي معني ... امتحانا تموم شد ... نمي خواستم برم مدرسه ، آخه آيدا اينا مي خواستن برن اردو ... پس من با چه ذوقي بايد ميرفتم مدرسه آخه؟؟؟؟ اما مامانه نذاشت ...

 اول صبح ، سر صف ثمين كه پشت سرم وايساده بود ، هي از پشت انگولكم كرد و با پاش زد به كفشم ... برگشتم گفتم : ثمين نذار يه كار كنم كه پشيمون شيا ... گفت : مثلا چيكار ؟؟؟ گفتم : مثلا بوووووووووووووووووق !!!!!! بعد شروع كرديم لگد زدن و اينا (با اين كارا خيلي حال مي كنيم)

كه ييهو اين يارو انتظاماته اومد مارو از صف بيرون كرد ، برد پيش ممد ، گفت : اين دوتا همش سر صف شيطنت مي كردن ... ممد نظامم كه ديد ما رفتيم پيشش و بايد اون رضايت مي داد كه بريم سر كلاس ، كلي خركيف شده بود ... يه ذره ناز كرد و بعدشم گفت : برين سر كلاس (مي دونستم هيچ غلطي نمي تونه

بكنه ، چون دوتايي قورتش مي داديم )  اون روز اصن دبير سر كلاس نيومد ، الاف الاف بوديم ، آيدامم كه نبود ، حسابي دپرس بودم ، همه ي بچه ها بهم گفتن : زن ذليل ، اما اصن واسم اهميتي نداشت (فقط درمورد آيدام اينطوره) پس بازم از فرصت به دست اومده ، استفاده كردم و به اصحاب كهف پيوستم!!!!!!!!

زنگ آخر ، فرستادنمون تو حياط ... نمي دونم سر چي ، همه ي بچه ها با بيتا لج شده بودن (همون بچه بازياي معمول) و از اون جا كه بيتا زن مدرسه ايمه ، همه ريختن سر من گفتن برم حال بيتا رو بگيرم چون داره همه رو اذيت مي كنه (منم كه اصن تو حال و هواي خودم نبودم ) داد زدم گفتم : خب چيكارش كنم؟ نكنه مي خواين برم بزنمش ؟؟ شبنم گفت : آره پس چي ؟؟؟؟؟؟ ريحانه گفت : اي زن ذليل ... نيوشا گفت : مث سيب زميني بي رگ مي موني ... آقا  منم كه غيرتي ... قاطي كردم ، رفتم بيتا رو كشوندم تو خلوت ، 4 تا بهش گفتم و برگشتم.

ثمين گفت : حوصلش سر رفته ، مي خواد با يكي دعوا كنه ، منم داوطلب شدم ، گفتم ضعيفس ، سري كم مياره ، برم پوزشو بمالم به خاك و برگردم . آقا يكي زدم در گوشش و شروع كرديم ... دستاشو گرفته بودم ، مجبور شد گازم بگيره ، خودمو زدم به اون راه كه يني اصن دردم نگرفت ، حالا بماند كه جاش كبود شد و هنوزم هست ... آقا دوتاييمون داشتيم حال مي كرديم (آخه دعواي رفاقتي خيلي باحال ميشه) كه ييهو بچه ها رو از اردو آوردن ، منم بي خيال ثمين شدم و رفتم سراغ آيدام ...

 

پنج شنبه

 

يه روز مسخره تر از روز قبل ... 4 تا بچه رو مي خواستن از طرف مدرسه ببرن جمكران ، به هواي اونا بقيه ي بچه ها هم نيومدن مدرسه ... اصن مدرسه رو هوا بود ... زنگ تفريح اول ... نمي دونم چي شد و آيدا چي گفت كه ييهو يكي زدم تو سرش ، آقا همون لحظه عين ... پشيمون شدم ، از خودم دفاع نكردم ، خواستم بگم بزنتم كه يه حرفي زد كه پشيمونم كرد . زنگ تفريح ، خيلي مسخره و در سكوت گذشت. رفتم سر كلاس ، حالم خيلي خراب بود ، همه ازم پرسيدن چم شده كه زنگ پيش سالم و سرحال بودم اما حالا ...

هيچي ديگه ، كلاسو پيچوندم رفتم تو حياط ، 10 ديقه اي اونجا بودم ، بعدم كه برگشتم ، تا آخر زنگ دپرس بودم .  تو طول روز همش همينطوري به هواي شوخي با همه ي بچه ها بزن بزن داريم ، كه يه ذره هم بهشون فك نمي كنم اما آيدام ... مي فرقه ديگه. خلاصه زنگ تفريح دو كلمه اي با هم حرفيديم ، نمي دونم منو بخشيد يا نه ... هرچند كه حركت اونم زشت بود . روز قبلش بيتا يه كلمه به من گفت : خفه شو ، منم گفتم بعد از ظهر ميريم محضر ، طلاق ميدمت . حالا عين ... دست به شلوارم شده !!!! نه نه نه زشته ، زشته ، يه واژه ي مناسب تر ... آهان افتاده به دست و پام ، مي گه ببخشمش (اما من هنوزم نبخشيدمش) اما سر آيدا ...

 

پ . ن : خلاصه كه هفته ي لوسي بود ، نسبت به قبلنا ، خنده توش خيلي كم بود ( حالا دليلش ... بماند)

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 1:15 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

سام عليك …

 

 

حال بروبكس سرخوش چه طوره؟ خوبين ؟ خوش مي گذره؟ عيدتون ، جلو جلو مبارك خُشكلا…

 

(آيدا جونم عيد تو هم مبارك ، گلم !!!  

 

باتعطيلات چه كارا مي كنين؟ خوبه ديگه ... ده روز جلوتر در مدرسه رو تخته كردن .

 

خوش به حالمون ... مگه نه؟ البت ما كه بچه درس خوووووووووون ، از تعطيلات واقعا

 

ناراحت شديم ... من گفتم : يعني كه چي ؟ عيده كه عيد باشه ، چرا مدرسه رو

 

تعطيل مي كنن ما رو از درس و مشق ميندازن !!! (اُهُع)

 

خخخخخخخخخخخ

 

آيدا هم همينطور ، بچم ديگه نا نداره بياد تو نت (از بس كه درس مي خونه!!!)

 

بابا دبيرا خودشون از خداشونه نيان مدرسه ، امروز من پر رو پاشدم رفتم مدرسه ،

 

گفتم كلاس كه تشكيل نمي شه ، ميريم با بروبكس ، مدرسه رو ميزاريم رو سرمون و

كيف مي كنيم ، (تازه دبيرا رو هم حرص ميديم ) ديگه ازين فاز بالاتر ، نميشه.

 

بعد ديدم هيشكي نيومده ، مامانه اجازمو گرفت ، برگشتم خونه !!!

 

آقا بيتا هم خيلي اصرار كرد كه نرم ها ... مي گفت : پيشش بمونم ، مي گفت : دل

 

پسرمون بهم تنگ ميشه (پسرم تو راهه ) اما خب ، منم گفتم: تو ايام عيد بهش

 

ميزنگم و نمي ذارم احساس تنهايي كنه (اوق)

 

بيتا فقط زن مدرسه ايمه ها ... تازه صيغه هم هست ... (اينا رو به آيدام گفتم كه

 

سؤتفاهم نشه واسش )

 

خب ديگه برين حال كنين با تعطيلي ، نت رو ول نكنين ها !!!

 

عيد ديدني كه نمي رين يه وخت ؟؟؟ ... ميرين ؟!!!!! حتما جي جي جديداتونو مي

 

پوشين و دست مامان و بابا رو مي گيرين و ميرين مهموني و آخرشم عيدي مي

 

گيرين؟!!!!!! آره ؟؟؟ نكنين اين كارا رو ...!!! منظورم ... منظورم اين بود كه كاراي ذكر

 

شده در بالا رو نكنين ، ... نه ، نه كارا رو نكنين ، نه ، انجام ندين ...

 

بابا زشته ، شماها ديگه بزرگ شدين ... بمونين تو خونه ، از پاي كامپيوتر بلند نشين

 

 ... برين تو نت ، حتما هر روز به AiFa  سر بزنين ، كامنتم بذارين و روزي سه بار با

 

خودتون شعار آيفايي ها رو تكرار كنين : سرخوشيو عشقه ، سوخوشيو عشقه ،

 

سرخوشيو عشقه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

بچه ها يه چي بگم ؟؟؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

من خودم فردا ميخوام جلو جلو برم خونه ي آيدا اينا ، عيد ديدني !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/26ساعت 7:51 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

سلااااااااااااااااااااااااااااام ، بروبكس خفن و اهل حال خودمون …

 

آره ، درست شنيدين ، آپ اين دفه راجع به منه، فرزان چيه؟

 

من هيچ وقت فكر نمي كردم يه روز بخوام همچين آپي بكنم ، چون فكر مي كردم

 

اينقدر واضح توضيح داده باشم كه،… نه ، نه ، اشتباه نكنين نمي گم خدايي نكرده ،

 

خدايي نكرده ، شما ها… ، نه ، اصن همچين قصدي ندارم . خب شايد اشتباه از من

 

بوده كه مبهم حرفيدم… خلاصه كه اين سوال خيلي از رفقاست كه من چيم؟

 

شايد خيليا (احتمالا همتون) بعد از خوندن اين آپ مي خواين تحقيرم كنين يا حالتون ازم به

 

هم مي خوره ، يا ... خيلي حركتاي ديگه ، اما من همين جوريم ، آدم بشو هم نيستم .

 

... داستان ازين قراره كه اين آقا فرزان ... بابا بذارين خوش باشم ، گير ندين ديگه...

 

15 سال و 5 ماه پيش تو يه گوشه اي ازين كره ي خاكي ، يه ... (دختري) به دنيا اومد ،

 

اسمشم

 

گذاشتن : فرزانه  !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

اين پسر ... ببخشيد ، اين دختر ، تنها دختر و بچه ي خونواده و تنها دختر فك و فاميل بود و

 

تنها دختر فك و فاميل هم موند ... تموم زندگيشو (از روزي كه به دنيا اومد تا حالا) با يه

 

جماعت پسر گذرونده و داره مي گذرونه... از بچگي ، هم بازياش پسرا بودن ، حالام كه بزرگ شده ، هم صحبتش پسرا هستن. وقتي كوچولو بود ، اخلاقاش مث بقيه ي دخترا لطيف و با احساس بود (اُُق) . اما چون هم سليقه نداشت، (به عبارت ديگه با هيچ دختري معاشرت نداشت) خودش كم كم خودشو با خلق و خوي پسراي اطرافش وفق داد.

 كم كم همه ي اون احساسات مسخره ازش دور شد تا اينكه الان يه سال و چند ماهي

 ميشه كه ديگه كاملا ازون احساسا فاصله گرفته (خدارو شكر) از بچگی هم همه (بیشتر مامانش) فرزان صداش می کرد . حالا ديگه اگه كسي فرزانه صداش كنه، تعجب مي كنه.

 

حالام هميشه از بحثاي دخترا و زنا ، خودشو كنار مي كشه و هميشه خودشو تو بحثاي پسرا و مردا قاطي مي كنه ... بحثاشونو به حرفاي خونه ي شمسي خانوم ضعيفه ها ترجيح ميده و چون يه عمر ، با يه جماعت پسر تقريبا هم سن و سال خودش( حالا 2، 3 سال اونور تر ، چه فرقي مي كنه ؟) سر و كله زده ،  و قشنگ فهميده كه يه پسر ، درباره ي يه دختر چه طوري فكر مي كنه ، و هم كلاسياشو مي بينه كه به خاطر يه پسر چه طوري اُق بازي در  ميارن ، حالش از شخصيت دختر به هم مي خوره ... باز حالا يه كم آتيشش خوابيده ، و قبول كرده كه يه دختره (البت به ظاهرا...) چون مردي به ظاهر نيست . به قول يكي از رفقا :خيلي از دخترا هستن كه از يه پسر هم مرد ترن . البت من كه تا حالا همچين دختري نديدم (همشون از دم ضعيفه هستن) قصد جسارت به دختر خانوماي محترمو نداشتما!!!

 

حالام كه در خدمت شما ، رفقاي گل هستم ، يه موجود ظاهرا دختر و باطنن ، پسر تمام

 

عيارم (همون طور كه تو درباره ي وبلاگ گفتم ، اما كسي متوجه نشد)

 

... خب ديگه حله؟؟؟ ديگه يه وقت فكر بد نكنينا................... (منظورم در رابطه با آيدام بود)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/08ساعت 5:47 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

يني چي آخه؟ اين چه زندگي ايه؟ اين همه مي گن علم پيشرفت كرده، اما از پس يه

ضعيفه بر نميان!!! آخه داداش من تو كه هيچي حاليت نيس، الكي واسه ما قدقد

نكن(لطفا)

حالا هي ميگن : حكومت ، حكومت جمهوري اسلاميه. هي ميگن تو اين حكومت از جون و

مال مردم محافظت ميشه. هي ميگن: مردم آرامش دارن،...............................

آخه كي همچين مزخرفاتي رو سر هم كرده؟؟؟ هر كي گفته ، غلط.................... بي خيال.

والا ما كه از اون روز كه قدم مباركمونو به اين وادي نهاديم ،..................!!! اُهُع!!!

بابا جمله!!! خلاصه ما كه آرامشي نديديم.  يني چييييييييييييييي؟؟؟

آخه بدبخت بي لياقت تو حتي لياقت نداري كه من تُف بندازم تو صورتت. فكر كردي چي

هستي؟ ها؟؟؟ تو هرچيم كه باشي ، از آخريه ضعيفه ي مفت خور و بي ارزش و هم چنين

ترسويي كه آبروي همون 4تا ضعيفه ي باشخصيت  روهم بردي پيشنهاد من به  تو اينه كه

بري بميري. اخه ................ تو لياقت فحش شنيدن و تحقير شدنم نداري. تو خجالت نمي

كشي مزاحم مي شي و يه خونواده...............(نه ، دو خونواده) رو از هم مي پاشي؟

نه؟؟؟

..........................اِ................اِ.............شمائين؟!!! ببخشيد با شما نبودم. به خدا اصن

حواسم نبود . يه لحظه كنترلم رو از دست دادم(شرمنده)

.................خب . سلااااااااااااااااام بروبكس خاكي و اهل حال خودمون. چه طورين؟ چه كارا

مي كنين؟ چه خبرا؟ شما هم مث ما (من و آيدا) مكشل مزاحم دارين؟؟؟

باورتون مي شه؟ يه ضعيفه!!! يه ضعيفه داره منو بازي مي ده.

 فرزان خااااااااااك بر سرت ، خاااااااااااااك. همين طوردست رو دست گذاشتي، وايسادي

خراب شدن زندگيتو تماشا مي كني؟ فرزان به خدا اگه از پس اين زنيكه ي .............. بر

نياي ، آبروي هر چي مرده، بردي و با كلوخ هيييييييييييچ فرقي نداري.

مي دونين چي شده؟ خب معلومه نمي دونين. اصن شما از كجا بايد بدونين؟ والا منم نمي

دونم چي شده و چي داره مي شه و چه بلايي داره سرم (سرمون) مياد.

فقط ميدونم يه زنيكه ي بي همه چيز، عين بختك افتاده به جونمونو معلوم نيس ازمون چي

ميخاد.................. اخه چته؟ بي پولي؟ معتادي؟ بدبختي؟(اون كه هستي) بچت مريضه ؟

شوهرت عمليه؟ ..................... اخه چه مرگته ؟ مگه خودت كار و زندگي نداري وايسادي

زاغ سياي مردمو چوب ميزني ؟ حقا كه ضعيفه اي و بي كار............................ خب آخه

من چي بهت بگم؟ كار ساده تريم بود كه تو بي كار نباشي. باور كن. يه كلوم ميومدي به

من مي گفتي ، من خودم دو كيلو سبزي ميخريدم بري با شمسي خانوم و نصرت خانوم

بشيني دم در پاك كني . اينطوري هم مي تونستي به غيبت كردنات برسي ، هم از شام

ديشب ضغري خانوم خبر دار شي ، هم بي كار نمي موندي كه مجبور شي مزاحم مردم

شي!!!

هووووووووووو زنيكه ي از خدا بي خبر با تو ام ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

چيه ؟ چرا اون دهن بي صاحابتو باز نمي كني بگي ازين چُقلي كردنا چي گيرت مياد؟ چرا

نمي گي آدمه كي هستي ؟ چقدر گرفتي كه اين كارارو بكني ؟ (بچه ها ايطوري نيگام

نكنين،

اگه شما هم مي دونستين اين زنيكه با من و آيدا چه كرده، اونوقت مي فهميدين كه كارش

از.......... كردن هم بدتر بوده!!!)

 آيداااااااااااااااااااااااااااا كجايي ؟ مي دوني دارم از كدوم

مزاحم حرف مي زنم ؟ همون كه دود و مان هر جفتمونو به باد داد. مي بيني دست از سر

پر موي ما برنمي داره. به نظرت چه نقشه ي پليدي در سر داره ؟

بروبكس، قضيه ي اين زنيكه مفصل تر ازين حرفاس . اگه كنجكاو شدين و ميخاين بيشتر

بدونين ، به وب تكيه آيدا سر بزنين. پستاي خديميش. اگرم نه ، كه هيچي. فقط ببخشيد اگه من يه ذره خيلي زياد روي كردم. اما اگه شما هم يكي باهاتون همچين كاري مي كرد،(اونم

يه ضعيف) مطمئنن برخوردتون از منم شديد تر و تند تر بود.

من كه ديگه موندم. فقط مي تونم بگم : اين رشته سر دراااااااااااز دارد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/30ساعت 6:40 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

آره درست شنفتي. بازم يه گند ديگه.................مگه فرزان جز گند زدن كار ديگه اييم بلده؟؟؟!!!

 زنگ اخر بود. علوم داشتيم(علوم همين طوريش درس چرت و خواب آوريه، چه برسه كه زنگ آخرم

باشه و از اون بدتر كه فيزيك هم باشه) خداييش فيزيك مزخرف ترين علميه كه دونستن و ندونستنش

هييييييييچ فرقي به حالت نميكنه. من همين الان به جرات ميتونم شرط ببندم كه حتي استادا و فيزيكدانا هم

هييييييييچي از فيزيك نفهميدن فقط خيلي مخ بودن كه تونستن كلي جمله هاي چرت و پيچيده رو حفظ كنن(همين)

خلاصه بگذريم. بهتره بريم سراغ گند من!!!..................

دبيره همينطوري داشت توضيح مي داد كه بازم شرط مي بندم كه خودشم نمي فهميد چي ميگه، فقط  4تا

صفه ي كتابو حفظ كرده بود داشت و تحويل ما مي داد(به عبارت ديگه : گوش مفت گير اورده بود)  

بخش فيزيك، مبحث فشار!!! چيه؟ شماها هم خندتون گرفت نه؟ آقا خداييش خنده داره ديگه، به من چه؟!!!

اين دبيره هم خيلي خنده دار توضيح مي داد. آقا منم كه تو اون حال و وضع خسته، فقط منتظر يه بهونه

واسه خنديدن الكي بودم(راستش من بيش از اندازه سرخوشم، تو بدترين شرايطم بي خود و بي جهت

ميخندم. به عبارت ديگه: هميشه دنبال يه سوژه واسه خنديدنم.از آيدام ياد گرفتم) خلاصه كه اين يارو

دبيره هي چرت و پرت ميگفت و منم درحالت منفجر شدن بودم. هي بر ميگشتم عقب، مي ديدم همه

بروبكس اهل حال دارن زير زيركي  مي خندن. دبيره هم امروز قاطي بود. هر 5 دقه جاي يه نفر رو عوض

مي كرد و غر مي زد. هم جاي ثمين رو عوضيد هم سپيده هم ريحانه و..........(اينا همه ا ز رفقا و بچه

هاي توپن)  اين يارو باقريان(اسم همين دبير علومس) به من هيچي نگفت فقط نيگا ميكرد. آقا ما هم كه

از خنده روده بر شده بوديم، همش مث خر مي خنديدم و اصن به باقريان توجه نمي كرديم. كه ديديم ييهو

آمپرش رسيد به سقف!!! گفت: عظيميان(يكي از بچه ها كه خيلي خنديد. واضح تر بگم، يه زماني زنم بود

اما اينقدر ج......... بازي در آورد كه طلاقشو دادم) خلاصه ما دو تا رو صدا زد گفت : مگه من چي مي گم

كه شما ها اينقدر مي خندين؟ از اول ساعت حواسم بهتون بود همش ميخنديدين. حالا كه اينطوره، برين

بيرون ديگه راحت تر بخندين. از جلسه ي بعدم ديگه سر كلاس نميپذرمتون...............بفرمايين بيرون

(و به طرف  در كلاس اشاره كرد) اونوقت نيگا كرد به بيتا(همون عظيميان، زن سابقم) بيتا هم با مظوميت

موذيانه گفت: خانم ايندفه رو ببخشين كه خانم داد زد: بفرمايين بيرون. اونم از جاش بلند شد و رفت. بعد

باقريان به من نيگا كرد. منم  دهنم رو باز كردم كه بگم: ايندفه رو بي خيال شو، گفت: شما هم بيرون. منم

كتابمو بستم و كوبوندمش رو ميز و با غرور سرمو گرفتم بالا و بدون هيچ التماسي از كلاس خارج شدم.

همين كه رفتم بيرون، چشمم افتاد به بيتا و دو تايي زديم زير خنده كه ييهو باقريانم از كلاس اومد بيرون و

ما رو برد دفتر!

 اُه اُه . چشمتون روز بد نبينه. رو كرد به حق شناس(ناظممون، كه مثل مادر فولادزده مي

مونه) و گفت:كه خانم حق شناس من ديگه نمي تونم اين دو تا دانش آموز رو سر كلاسم بپذيرم. من دارم

درس ميدم، اينا هي ميخندن. من حالا ميخام 4روز ديگه زيست رو درس بدم، اونوقت شايدلازم باشه بخام يه چيزايي بگم(كه اسم چيزارم گفت كه به دليل بي جنبه بودن بعضيا از نام بردن اون چيزا معذوريم!)  

 

خلاصه گفت كه اين دو تا دانش آموز بايد بزنگن اولياشون بيان مدرسه(همين الان)آقا منو مي گي؟ من كه

حتي تو دفترم دست از مسخره بازي برنداشتم و هي ميخنديدم، با شنيدن همين يه جمله عين خر ترسيدم و خشكم زد!!!بابا من همین دیروز مامانم اومده بود مدرسه. حق شناسم کلی با مامانم حرفیده بود و گفته بود که ازم راضی نیست و هر روز شروشیطون تر میشم.(همین یکی رو دیگه کم داشتم) مونده بودم با همون غرور برم 

 

بزنگم كه مامانم بياد مدرسه، يا اينكه لات بازي رو بذارم كنار و به دست و پاي يه ضعيفه بيافتم؟ همون   

طوري خشكم زده بود كه بيتا پا پيش گذاشت. مث آدماي مظلوم و بي گناه گفت: خانم ما رو ببخشين(از بس

كه سياست داره،از من بيشتر) منم بالاجبار گفتم: آره خانم بار آخره، ديگه تكرار نمي شه...........(از

همون حرفاي تكراري و هميشگي) حق شناسم كه از خواهش كردن ما از خودش، كلي خركيف شده بود، با

هزار ناز و ادا از دفتر خارج شد و رفت پيش باقريان. اقا همين كه حق شناس پاشو از دفتر گذاشت بيرون،

منو بيتا زديم زير خنده(البت، بي صدا)آخه حسيني(مديرمون) با محمدنظام(اون يكي ناظممون،كه هيشكي به

حرفش تره هم خورد نمي كنه به عبارت ديگه: با چقندر هييييييييييچ فرقي نداره) هنوز تو دفتر بودن. نمي

دونين چه طوري خودمو كنترل كردم كه بلند نخندم. خلاصه يه چند ديقه اي مهمون دفتر بوديم هر بار كه

چشمم ميافتاد به بيتا، يا چشمك ميزد، يا يهو ميخنديد منم تو جوابش با خنده مي گفتم: مرضضضضضض.

 تااينكه حق شناس اومد و صدامون كرد و بردمون پيش باقريان و گفت: اگه الان خانم باقريان شما ها رو

بخشيدن، كه هيچي، ميرين سركلاستون اما اگه نبخشن، همين الان بايد برين بزنگين به اولياتون كه بيان

مدرسه، بعدم نمره ي علوم هردوتونو صفر مي كنم و نفري 5 نمره هم از انظبتتون كم مي كنم. باقريان هم

به ما نيگا كرد و با ترديد گفت: اخه درس هر دو تاييشونم خوبه دلم نمياد كه................ ييهو حق شناس پريد وسط حرفش و گفت: آره مي دونم. عظيميان كه اصن خودش نماينده ي كلاسه، ازون بعيده.

ميرزائي(اسم بزرگ من) هم كه ديگه نگو،اون اصن بحثش جدائه!!! خلاصه خانم باقريان هرچي شما

بگين، من همون كارو مي كنم................ باقريانم يه ذره فكريد و با كلي ناز و منت، در كلاسو باز كرد و

گفت: بفرمايين. منو بيتا هم سرمونو انداختيم پايين و رفتيم تو كلاس، ديديم همه ي بچه ها به احتراممون

برپا گفتن وبلند شدن!!! واسم خيلي عجيب بود چون بچه ها وقتي دبير هم وارد كلاس مي شه، همشون

بلند نمي شن اونوقت چه طور به خاطر من و بيتا.................. خلاصه كلي خركيف شدم و با غرور و

لبخند رفتم نشستم سر جام كه ديدم حق شناسم پشت سر ما وارد كلاس شده بود!!!(گفتم بلندشدن همه ي

بچه ها به خاطر ما، يه ذره خيلي عجيب بودا!!!) هيچي ديگه، حق شناسم يه ذره چرت و پرت گفت و

حرفاي تهديد آميز زد و رفت. آخر ساعت كه درس تموم شد، مث هميشه، كلاس به هم ريختو بيتا اومد بهم گفت:بيا بريم از باقريان معذرت خواهي كنيم، منم گفتم: من از ضعيفه معذرت خواهي كنم؟!!!عمرا

بعد ديدم خداييش خيلي خيت كاشتم حالا برم يه معذرت خواهي آبكي كنم، همين ضعيفه رو خر مي كنه.

اونم گفت: كه كارمون جالب نبوده و اگه اينطوري باشه، اون نمي تونه ديگه زيست رو درس بده

و............يه مشت از همين نصيحتا كه به در ميگن ديوار بشنوه، و خبر ندارن كه ديواره از بيخ و بن

كَره!!!  بعد به بيتا گفت: از تو كه اصن توقع همچين كاريو نداشتم. منم برگشتم گفتم: يعني همچين حركتي

از من بعيد نبود؟! باقريانم خنديدو پر رو پر رو برگشت گفت: از تو، نه، بعيد نبود!!!

موقع برگشتن همه ي اينا

رو به آيدا گفتم ، گفت: اما وقتي سر كلاس ما مبحث فشار رو درس داد، من اصن خندم نگرفت. اما

خداييش من از ته دل خندم مي گرفت (خيلي بي جنبم، نه؟!) اما حالا از همه ي اينا گذشته، اگه مامانم ميومد

مدرسه، من ديگه الان اينجا نبودم كه اين پستو بذارم. اما خب بالاخره آيدا ميومد دليل فوت ناگهاني منه

ناكام رو مي گفت. راستي....................شنبه هم كارنامه ميدن. كارم تمومه. بروبكس واسم دعا كنين.

مي دونم گوشيه پريده، اما شما دعا كنين ديگه اتفاقاي بدتر ازون نيفته(كه مي دونم ميفته) فكر كنم این

آخرين پستمه. ازين به بعد آيداي من ، تنهايي كار اين وبو ادامه مي ده.اَاَاَاَاَ  

حالا بچه ها نظرتون راجع به من چيه؟ من خيلي بي جنبم، نه؟ راستي........................... تعجب نكردين

كه من تو مدرسه ي دخترونه چيكار مي كردم؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 6:29 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  | 

سلام به بروبكس باحال

چطورين؟ چه كارا ميكنين؟ با سردي هوا امتحانا…حتما ميخواي بگي بابا كدوم امتحانا؟!!! همش پريد…خوش خيالي بسه…آخه بيچاره فكر كردي يه ماچ ميدي و يه بيست ميگيري؟ نه جانم همه ي امتحانايي رو كه قسر (قصر…يا شايدم غسر…نه…غصر) اصن شما به آقايي و خانومي خودتون ببخشين. خلاصه كه تك تك  اين امتحاناي نداده رو از حلقوممون ميكشن بيرون… بابا بي خيال اصن به قول آيدا بي خيالي طي كن.  اينم يه بيت دراين رابطه بخون حالشو ببر.

توجه كن(حالشو ببر نه يكي بخر دو تا ببر) اينجا ما فقط حال و خنده ميفروشيم حراجيم نزديم.

يك نصيحت بشنو از من كاندرآن نبود غرض   چون نخواني درس از تو نشود چيزي كم.  من نميدانم اينترنت چه كم از چار كتاب بي محتوا دارد؟ بلاگفا را بايد جست وب ها را بايد ديد كامنت را بايد گذاشت جور ديگر اما... حافظا!!!

اين يه بيت بود؟!!! بابا گفتم تو اين گروني و تورم... نه تبرم نمي ارزه يه ساعت وقت بذارم حس بگيرم اونوقت همش يه بيت بسرايم.

خب حالا فيض بردين؟ تو گوشاتون فرو كردين؟... نه صبر كنين تا كاملا نرفته تو(گوشاتون) درش بيارين... بابا با طناب پوسيده ي منو آيدا تو چاه نرين(داخل نشوين) بابا چقدر شماها منحرفين!!!

خلاصه كه مفخوري واسه فرزان و آيداس... اصن شما چرا كاراي خوبو از ما تقليد نمي كنين؟... مث آقايي فرزان... خانوميه آيدا... چشم پاكيه فرزان... سرسنگينيه آيدا(آره جون عمه هامون) اصن بذار من يه بيت ديگه بسرايم كه واقعا فيض ببري.

برو درس بخون مگو چيست درس    كه تنها ره شخصيت آفرينيست درس

خب اينو ديگه راحت بكن تو(گوشات)

ديگه از فكر مدرسه بياين بيرون فعلا اينجا حال كن درس و مدرسه هميشه هست فرزان و آيدا رو هميشه نميتوني گير بياري.

راستي چي كار مي كنين با محرم؟ خوش ميگذره الافي تو كوچه ها دنبال دسته تا 12 شب؟ عزاداري مي كنين يا فقط... من كه به شخصه اعتراف مي كنم كه يه قطره اشكم از چشماي مباركم بيرون نمياد... به عشق رفيقم ميرم هيئت و اونجام فقط فك ميزنم و اس ام اس بازي مي كنم... اين آيدا هم كه از من كافرتره زنگيدم خونشون داشت آهنگ دنبل ديمبولي گوش ميداد. فقط شبا راه مي افته دنبال دسته ها كه اونم...

خدا همه مونو... نه همتونو(هركدومتون كه مث مائين) رو شفا بده. به جز من و آيدا كه پزشكا ازمون قطع اميد كردن اينو گفتم كه تو اين تورم يا تبرم دعاهاتونو

واسه ما حروم نكنين. حالا واسه عرفاني شدن فضا يه شعر ميذارم كه ديگه يه ذره خيلي فيض ببري.

دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم؟

                                      بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم؟

فردا كه كسي را به كسي كاري نيست

                                          دامان حسين اگر نگيرم چه كنم؟

خوش باشين مواظب خودتون باشين سرما نخورين. تو اين شباي عزيز واسه فرزان و آيدا هم دعا كنين. خدا رو چه ديدي؟ يه وقت ديدي يه معجزه اي شد ما هم آدم شديم. البته من شايد آدم شم اما آيدا عمرا آدم شه... خب معلومه چون آيدا حوا ميشه!!!

...

راستي.......... نظر يادتون نره ها!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 2:55 PM  توسط FarZan $ArKh0sh  |